«استقامت يا رمز جميع موفّقيّتها»

     من در زندگى ده‏ها رفيق داشته‏ام كه با اندك غفلتى آنها را از دست داده‏ام، البتّه اگر چه نمى بايست من كوتاهى در انجام وظائف دوستى مى‏كردم ولى آنها هم بسيار كم‏استقامت بوده‏اند. اگر بنا باشد رفقا با ديدن يك مورد اشتباه از يكديگر جدا شوند هيچ دوستى، با دوستش در دوستى باقى نمى‏ماند.

     بنابراين دوستان بايد نسبت به يكديگر با وفا باشند، از اشتباهات يكديگر صرف نظر كنند و در مقام دوستى با استقامت باشند. زيرا استقامت و پايدارى فضيلتى است كه بايد در هر فردى به طور كامل وجود داشته باشد تا به موفّقيّت و خوشبختى و محبوبيّت نائل گردد.

     «گوته» مى‏گويد:

     «از همه چيز مهم‏تر در زندگى آن است كه انسان هدفى بزرگ داشته باشد و براى رسيدن به هدف خود داراى استعداد و استقامت كافى هم باشد».

     خوانندگان محترم همان گونه كه مى‏دانيد تيپ عزلت طلب بيش از هر چيز از تحميل بدشان مى‏آيد، در كتب روانكاوى براى اين عدّه علامات و خصوصيّات زيادى نقل شده كه منجمله همين حالت است و نيز از علائم ديگر آنان عدم استقامت است.

     «خواجه نورى» در كتاب روانكاوى مى‏نويسد:

     در عزلت طلب ميل به انجام رساندن كار و ميل كوشش خيلى ضعيف است، غالب كارهائى كه شروع مى‏كند به پايان نمى‏رساند و از هر كارى كه كوشش و جديّت لازم داشته باشد فرارى است، به اين معنى كه اگر كارى را پس از مدّتها عقب انداختن آغاز كند به اوّلين مانع و اشكالى كه برخورد نمايد چون كه مستلزم كوشش و جديّت بيشترى است فورا از آن دلسرد مى‏شود و مختصر علاقه و اشتياقى هم كه داشت خاموش مى‏گردد، براى اين قبيل اشخاص ممكن است صدها فكر خوب و مفيد پيش آيد مثلاً خيال مى‏كنند:

     فلان معامله مفيد را اگر انجام دهند خوب است.

     فلان شخص متنفذ را اگر ملاقات نمايند در پيشرفت كارشان مؤثّر است.

     فلان مقاله يا كتاب را اگر بنويسند انجام كار مهمّى است...

     ولى تمام اين اميال به علّت ضعف قوّه خواستن غالبا از محيط خيال خارج نمى‏شود و به فعل در نمى‏آيد.

     و بالأخره، مسأله «استقامت و پابرجا بودن» يكى از مهم‏ترين موضوعات دامنه‏دارى است كه درباره آن كتابها نوشته شده ولى به عقيده من با يك جمله كوتاه مى‏توان آن را خاتمه داد و آن اين است كه اگر كسى توانست نسبت به هر عملى كه مى‏خواهد انجام دهد در قلب خود ميل مستدام ايجاد كند توانسته در هر كارى استقامت داشته باشد. همّت عالى و استقامت، انسان را به اوج عزّت مى‏رساند.

     حضرت «على» (عليه السّلام) فرمود: «الشّرف بالهمم العاليه لا بالرمم الباليه».[16] شرف و افتخار مربوط به همّت عالى است نه به نسبى كه پست است.

   شاعر در اين باره مى‏گويد:

دم ز نياكان مزن اى سفله طبع        «لاشرف بالرمم الباليه»

رو چو «على» همّت عالى بيار         «الشّرف بالهمم العاليه»

     يكى از دانشمندان مى‏گويد: «براى مردمى كه مى‏توانند اراده كنند هيچ عملى غير ممكن نيست».

     افرادى كه داراى ثبات و استقامت نيستند مورد اطمينان احدى واقع نمى‏گردند.

     مكرّر شده كه جوانانى تصميم به انجام عملى گرفته و بعد آن را فراموش كرده‏اند، اين عمل براى آنها جز بدبختى فائده ديگرى نداشت.

     شاگرد صنعتگرى اگر در نزد استاد، استقامت و ثبات نداشته باشد هيچگاه استاد حاضر نمى‏شود كه تمام رموز صنعتى خود را در اختيار او بگذارد چون با خود فكر مى‏كند كه اگر من با زحمت زياد به او عملى را تعليم دادم قطعا نفعش به ديگرى خواهد رسيد.

     شما اگر استقامت نداشته باشيد كسى به شما اطمينان نخواهد داشت دوست نزديك شما اسرار زندگى خود را در اختيارتان نمى‏گذارد. چون ممكن است امروز در كمال امانتدارى و رفاقت باشيد ولى فردا به كلّى از اين رويه دست بكشيد.

     امروز مرد باتقوا و پرهيزگارى هستيد ولى فردا ابدا از آن خبرى نداريد.

     وفادارى و استقامت در دوستى، خود بزرگترين وسيله جلب دوستان است.

     شما اگر بدانيد يك فردى تا آنجائى كه بتواند در دوستى وفادارى

مى‏كند و در ناراحتيهاى شما يار و مددكار شما است به هر قيمتى كه ممكن است با او طرح آشنائى خواهيد ريخت و بهترين استدلال شما اين است كه او مرد وفادارى است.

     روزى جمعى به رياست يك نفر دانشمند، نزد من آمدند و گفتند: مايليم به فلان كار خير دست بزنيم آيا براى پيشرفت آن كار بايد چه كرد؟

     در پاسخ گفتم كه: در مرحله اوّل اين جمعيّت را درست پابرجا نمائيد كه در مشكلات از زير بار زحمت و مشقّت فرار نكنند، چون مسلّم است كه اگر در جمعى استقامت پيدا شد به هر عملى كه از آن مشكل‏تر نباشد اگر دست بزنند به آخر مى‏رسانند.

     شما اگر حالات رجال سياسى، ... دانشمندان بزرگ، رؤسا، ... شخصيّتهاى باعظمت، مخترعين و اولياء خدا و ... را درست دقّت كنيد مى‏بينيد كه بزرگترين رمز موفّقيّت آنان همين استقامت بوده است.

     و از آن طرف هر عقب افتادگى و بدبختى، هر شكست خوردگى و بيچارگى جز در اثر ترس و سستى و ضعف نبوده است.

     لذا اسلام تا مى‏توانسته مسلمانان را به استقامت و وفادارى ترغيب فرموده و آنان را با نويد ثواب و گاهى هم با اشاره به رموز استقامت به اين عمل پر ارزش وادار كرده است.

     قرآن كتاب آسمانى مسلمانان در مرحله اوّل به پيشواى عظيم‏الشّأن اسلام براى پيشرفت و موفّقيّت او دستور مى‏دهد كه بايد در تمام ناراحتيها شكيبا باشد و استقامت را از دست ندهد و همچنين مسلمانان را هم وادار به استقامت و بردبارى نمايد.

     «فَاسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ.»[17] (استقامت كن آن چنانكه به تو امر شده است) و هم جمعى كه از كفر به اسلام مشرّف گرديده‏اند بايد استقامت داشته باشند.

     «و اين عمل يعنى وادار كردن مسلمانان را به استقامت به قدرى بر «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) دشوار بود كه «امام صادق» (عليه السّلام) فرمود:»

     بر «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) آيه‏اى پر مشقّت‏تر از اين آيه نازل نگرديد.[18]

    و نيز «پيشواى اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: سوره هود مرا پير و فرتوت نمود.[19]

    در اينجا بعضى از بيخردان كه مقام والاى «پيغمبر اسلام» را نمى‏دانند مى‏گويند كه: چون استقامت در مقابل اوامر الهى بسيار كار پر زحمتى است و در اين آيه شريفه «پيغمبر اسلام» مأمور به استقامت است، آن حضرت ناراحت گرديده و اين تعبيرات را نموده است.

     بايد به آنها گفت كه:

     در سوره شورى هم پروردگار متعال به رهبر عظيم‏الشّأن اسلام همين امر را فرموده كه: «وَاسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ وَ لاتَتَّبِعْ اَهْوائَهُمْ»[20] و چنانكه مأموريّت دارى استقامت كن و پيرو هواى نفس مردم مباش.

     پس چرا «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از آن آيه شكايت نفرمود.

     مسلمانان به قدرى با اين همه تأكيدات، سستى و ضعف از خود نشان مى‏دادند كه در بعضى از جنگها اكثر آنان فرار مى‏كردند و اطراف «پيغمبر معظّم اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) را خالى مى‏گذاشتند.

     بهترين نمونه براى اثبات اين گفتار، غزوه احد است كه شايد جريان آن جنگ و فرار مسلمين را در كتب تاريخ خوانده باشيد.

     و بالأخره باز قرآن، مسلمانان را امر فرموده كه:

     «فَاسْتَقيمُوا اِلَيْهِ».[21] در برابر اوامر الهى استقامت نمائيد.

     و در ترغيب آنان به اين عمل پر ارزش در دو آيه مى‏گويد:

     «اِنَّ الّذينَ قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ اَلاّتَخافُوا وَ لاتَحْزَنُوا وَ اَبْشِروا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدون».[22]

    كسانى كه مى‏گويند: پروردگار ما خدا است سپس بر سر اين گفتار ايستادگى دارند ملائكه بر آنان فرود مى‏آيند و به آنان مى‏گويند هيچ نترسيد و ابدا محزون مباشيد و بشارت باد شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده است.

     و نيز فرموده: «وَ اَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لاََسْقَيْنا هُمْ ماءً غَدَقا».[23] اگر در طريقه اسلام و عمل به دستورات دين ايستادگى مى‏نمودند به آنان آب فراوان مى‏داديم.

     و لذا افراد مسلمانى كه به اين دستور آسمانى عمل كردند به عظمت و شخصيّت فوق‏العاده‏اى رسيدند، اگر چه در ظاهر پست‏ترين افراد به نظر مى‏آمدند.

     «بلال» كه از اهل حبشه و مردى سياه پوست و از بردگان خلف ابن اميّه بود در «دار ارقم» چشمش به جمال پيشواى عظيم‏الشّأن اسلام افتاد، فريفته آن نور پاك گرديد. سپس در اثر تبليغات آن حضرت مشرّف به دين مقدّس اسلام شد، ولى وقتى آقا و مالك او متوجّه اسلام او گرديد، با ابى‏جهل (سرسخت‏ترين دشمنان «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله)) همدست شد و او را به كمك يكديگر شكنجه و آزار مى‏كردند. سنگهاى گران و سنگين بر پشتش مى‏گذاردند كه نمى‏توانست از جا حركت كند، او را در برابر آفتاب گرم و سوزان حجاز به قدرى نگاه مى‏داشتند كه پوست بدنش مى‏سوخت با آهن گداخته او را داغ مى‏كردند. ولى بلال در همه حالات صبر مى‏كرد و با كلمه توحيد و ياد پروردگار، خود را دلخوش مى‏داشت و بالأخره در اثر صبر و استقامت، «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) دستور فرمود كه او را خريدند و آزاد كردند.

     بلال تا آنجا ايمانش كامل شد كه مؤذّن مخصوص «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) گرديد، كس ديگرى با وجود بلال حقّ اشغال منصب او را نداشت. پس از وفات «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) هم باز به توصيه آن حضرت دست از محبّت و علاقه «على و فاطمه» (عليهما السّلام) بر نداشت و آن چنان در ايمان به خدا و محبّت و پيروى خاندان عصمت وفادارى كرد كه از بزرگترين قهرمانان اسلام به شمار آمد و در زمره شجاع‏ترين مسلمانان محسوب شد.

     روزى بر منبر اين سخنان را براى جمع زيادى نقل كردم وقتى از منبر پائين آمدم جوانى كه تحت تأثير سخنان من واقع شده بود پرسيد: آيا به چه وسيله ممكن است انسان خود را آن گونه تربيت كند كه در تمام كارها استقامت داشته باشد؟

     من گفتم: چند حالتى است كه اگر در انسان وجود پيدا كند او را متزلزل مى‏سازد و استقامت و پايدارى را از دست او خواهد گرفت و تا انسان آن صفات را از بين نبرد ممكن نيست بتواند استقامت كند.

 

     يك ـ ترس

     عمده‏ترين چيزى كه بشر را از همه كارها باز مى‏دارد ترس است.

     «امام صادق» (عليه السّلام) فرمود: «لايكون المؤمن جبانا».[24] مرد با ايمان، ترسو نمى‏شود.

    «مسلمان از هيچ چيز نمى‏هراسد، تا وقتى بشر از غير خدا مى‏ترسد به خوشبختى كامل نخواهد رسيد».

     به گفته «آنتونيوس بشير»[25] تا وقتى ترس را از قلب خود ريشه‏كن نسازيد قادر به انجام هيچ گونه كارى نخواهيد بود.

     و باز گفته: «ترس سرسخت‏ترين دشمن زندگى است.

     ترس شما را از سعى و كوشش در تمام اوقات زندگى باز مى‏دارد».

     علّت پيدايش اين حالت در بشر سه چيز است:

 

     اوّل: علاقه شديدى است كه انسان به اهميّت و بزرگى خود دارد مى‏ترسد كه اگر با رفيق خود زيادتر خصوصى شود در يك مجلس با او شوخى و مزاح كند و در نتيجه اهميّتش از دست برود، لذا از همان اوّل با دوست خود زياد طرح علاقه و يگانگى نمى‏ريزد و يا اگر جمله‏اى را در مجمعى بگويد ممكن است مردم متوجّه گردند كه او داراى اهميّتى نيست، علم و دانش ندارد، لذا ابدا از ترس سخن نمى‏گويد و يا اگر بخواهد عملى را تعقيب كند چون ممكن است شكست بخورد و در ميان مردم مفتضح گردد هيچگاه به آن كار دست نمى‏زند و...

     دوّم: عدم اعتماد به نفس

     به عبارت ديگر انسان گاهى در عين آنكه بسيار با همّت و توانا است ولى با خود گمان مى‏كند كه وجود بى‏لياقتى است هر كار جزئى و آسان براى او كه پيش آمد مى‏كند مى‏ترسد كه مبادا نتواند آن را به پايان برساند.

     اگر سخن حكيمانه‏اى را فكر پاكش درست كرده و مايل شود آن را اظهار كند به خيال آنكه مردم هم او را بى‏لياقت مى‏شمارند به ديگرى نسبت مى‏دهد.

     گاهى مى‏شود كه در مجلسى يك مطلب علمى طرح مى‏گردد و موضوع باطلى مورد تصديق افراد و رفقايش قرار مى‏گيرد با آنكه از نظر او اشكالات فراوانى دارد مى‏ترسد به آنها اعتراض كند.

     اگر هم يك وقت بر سبيل ندرت سخن مى‏گويد به قدرى بعدا خود را سرزنش و لعنت مى‏كند كه براى هميشه خود را غمناك و ناراحت مى‏سازد اگر با كسى بخواهد دوستى كند با خود مى‏گويد: من از كجا با اين عدم لياقت مى‏توانم شرايط محبّت را به پايان برسانم لذا از همان اوّل دست به دست دوستان نمى‏دهد.

     سوّم: كم‏كارى و بى‏تجربگى.

     زياد ديده‏ايم كه اگر هنوز شخصى در ميان افراد سخن نگفته بخواهد سخنرانى كند بسيار مى‏ترسد!

     اگر به جوان تاجرى گفته شود كه فلان متاع بسيار پر نفع است و كاملاً برايش صدق گفتار واضح گردد. باز مى‏گويد: من اين كار را نكرده‏ام مى‏ترسم ضرر كنم.

     شخص كار نكرده به قدرى كمرو است كه اگر بخواهد با كسى دوستى و رفاقت كند در مرحله اوّل، اين عمل برايش امكان‏پذير نيست و بعد هم دوستى او پايدار نمى‏ماند.

     علماء اخلاق و روانشناسان اسلامى براى علاج ترس دستوراتى داده‏اند كه ما به بعض از آن دستورات كه معالج قطعى اين مرض است اشاره مى‏كنيم.

     اوّل: آنكه تا مى‏توانيد حرف ترس به ميان نياوريد هيچگاه نگوئيد مى‏ترسم فلان كار را انجام دهم...

     من قادر نيستم اين عمل را به پايان برسانم...

     بلكه هميشه كلمات شجاعانه به زبان جارى كنيد بگوئيد همه چيز در مقابل من كوچك است به يارى خدا از هيچ چيز نمى‏ترسم.

     دوّم: از هر چه مى‏ترسيد به طرف آن حركت كنيد و در جوار آن زندگى نمائيد مثلاً كسى كه از تاريكى مى‏ترسد مقيّد باشد كه هميشه تنها در ميان تاريكى برود.

     سوّم: به عقل خود مراجعه كنيد به شما خواهد گفت كه: اگر خود را ترسو معرّفى نمائيد از شخصيّت شما بيشتر كاسته مى‏شود افرادى كه شجاعانه به طرف كارهاى بزرگ حركت مى‏كنند بهتر از شما نبوده‏اند.

     چهارم: هيچگاه گوش به سخنان زنان[26] و افراد ترسو ندهيد[27] آنها ممكن است در اثر محروميّت از پيشرفتهاى زندگى كلماتى را بگويند كه سبب ترس و وحشت شما گردد مثلاً ابدا گوش به اينكه فلان چيز منحوس است آن حيوان شوم است ندهيد.[28]

    تا مى‏توانيد فكر اينكه من بد اقبالم و يا به بدبختى دچار شده‏ام نكنيد...

     اين سخنان اساسى ندارد نه عقل به شما دستور مى‏دهد كه خود را با اين كلمات وحشت‏زده كنيد و نه دين و نه مذهب.

     شما با به كار بستن اين دستورات مى‏توانيد خود را از اين مرض روانى نجات دهيد.

 

     دو ـ يأس و نا اميدى

     حيرت‏انگيزترين عامل بدبختى و مهم‏ترين وسيله عقب‏ماندگى و اساسى‏ترين آفت استقامت و پافشارى، يأس و نا اميدى است.

     «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: «الامل رحمة لامّتى و لو لا الامل ما رضعت والدة ولدها و لاغرس غارس شجرا».[29] (اميد و آرزو، رحمت است از براى پيروان من، اگر آرزو و اميد نبود مادر به فرزند خود شير نمى‏داد و همچنين باغبان درختى را نمى‏كاشت).

     اگر افراد بشر اميدوار به آينده نبودند، ممكن نبود دست به كوچك‏ترين كار دنيا بزنند.

     بنابراين هر كارى كه در ميان بشر عملى مى‏شود از اميد آنان سرچشمه گرفته و هر موضوعى كه تعقيب نمى‏گردد در اثر يأس و نا اميدى بوده است.

     مرد با ايمانى كه اعمال زشت را ترك مى‏كند، نود درصد به اميد ثواب است.

    بازرگانى كه كالاى پر قيمت را مى‏خرد و مى‏فروشد نيز به اميد استفاده است.

     مرد زحمتكشى كه صبح تا به شام خود را آزرده مى‏سازد، نيز اميد مزد و پاداش دارد.

     اگر دوستى، اميد به وفادارى رفيقش نداشته باشد، از همان ساعت اوّل، رفاقت را ترك مى‏گويد و اين موضوع به قدرى واضح است كه هيچ احتياج به استدلال ندارد.

     «پلوتارك» مى‏گويد: اگر مانند «اريستيد» بيچاره و آواره شوم يا مانند «سقراط» به آتش فقر و فلاكت بسوزم، يا مانند «اناكساگور» در غربت و ناكامى جان بسپارم، هيچ اهميّت ندارد ولى واى اگر ستاره اميد در دلم خاموش شود.[30]

    خواننده محترم، براى دفع اين مرض روحى بايد به خود تلقين كنيد كه همه مردم دوستان وفادار من‏اند.

     اگر آنها نباشند خوشگذرانى برايم مفهوم ندارد، همه كارها انجام مى‏شود و نفع زيادى به دستم خواهد رسيد، روزگار با من موافق است و...

 

      سه ـ كم صبرى

     همه شنيده‏ايد كه مى‏گويند:

 

صبر تلخ است و ليكن عاقبت

 ميوه شيرين دهد پر منفعت

 

     اين كلام بسيار حكيمانه است واقعا اگر انسان صبر و شكيبائى را فراموش كند در تمام كارها عاجز مى‏شود.

     «امام صادق» (عليه السّلام) فرمود: «من لايعد الصبر لنوائب الدّهر يعجز».[31] كسى كه صبر و بردبارى را براى فشارهاى روزگار ذخيره نكند عاجز خواهد شد.

     «اين موضوع مسلّم است كه دنيا خانه بلا است.»[32]

    «لرد آويبورى» مى‏گويد: «مصائب روزگار چون باد مى‏وزد و مانند باران مى‏بارد، هيچ كس از دست آن امان ندارد.

     زندگى با مصيبت و رنج آميخته است.

     هر كس زنده است بايد رنج بكشد و بار مصائب را تحمّل كند.

     كسى كه به دريا مى‏رود دامنش تر مى‏شود.

     كسى كه در خارستان قدم مى‏زند خارهاى جانگداز پايش را رنجه مى‏كند.

     و هر كس در اين جهان زنده است مصائب و مشكلات، چون زنبور و عقرب بر دلش نيش مى‏زند و يك دم راحتش نمى‏گذارد. چه بايد كرد؟ دنيا را اين طور ساخته‏اند! و ناله و شكايت ثمرى ندارد! جز اينكه فشار مصائب را بيشتر و مشكلات را بزرگتر مى‏كند».[33]

    و از پيشوايان دين اسلام روايات زيادى وارد شده كه فرموده‏اند وقتى بر يك مرد با ايمان بلا مى‏رسد فقط براى اصلاح او است خدا مى‏خواهد او را در جميع كارها پا برجا سازد.[34]

    خواننده عزيز، غم و محنت روزگار دل را روشن و فكر را قوى مى‏كند.

     مصائب بزرگ، مردان بزرگ به وجود مى‏آورد.[35]

    مردى كه كم‏صبر است، با روبرو شدن اين گونه مصائب خود را از دست مى‏دهد و اگر دست به كارى بزند با يك ناراحتى بسيار جزئى ديگر نمى‏تواند استقامت كند.

     اگر با شما دوستى كند، در همان اوائل كار بى‏وفائى خواهد كرد. و هيچ جاى ترديد نيست كه كم‏صبرى براى پيشرفت مقاصد عاليه بشر بدترين آفت است.

     بنابراين مرد خردمند هميشه به فكر نجات از اين مرض روحى است. بايد عقل خود را حاكم قرار دهد و در هر كار صبر و بردبارى داشته باشد تا در مدّت كوتاهى كم‏صبرى را از بين ببرد.

 

     چهار ـ عجله

     علم و تجربه ثابت كرده است كه عجله و شتاب در كارهاى دنيا باعث پشيمانى و ضرر است و به عكس عملى كه پس از انديشه و تأمّل و به موقع خود صورت پذيرد به پايان مى‏رسد و موجب رضايت خاطر مى‏گردد و مرد عجول هيچگاه حاضر نيست عواقب كارها را تحت مطالعه دقيق قرار دهد و سپس با متانت به سوى هدف حركت كند.

     «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: «الاناة من اللّه و العجلة من الشّيطان».[36] عجله و شتاب در كارهاى دنيا، در اثر وساوس شيطان است ولى تأمّل و عاقبت‏بينى از طرف  پروردگار جهان است.

     تفكّر و انديشه در كارها از نظر اسلام به قدرى پر ارزش است كه شايد پيشوايان دين براى هيچ عملى به آن اندازه نويد ثواب نداده باشند.[37]

    معروف است كه مى‏گويند: «دنيا دار اسباب است»[38] يعنى: هر كارى كه در دنيا مى‏خواهد عملى شود بايد به وسيله اسبابى انجام گيرد.

     بنابراين اگر مرد عجول حوصله نكند كه كارها را به مقامات مربوطه آن ارجاع دهد مسلّما ممكن نيست بتواند به نتيجه‏اى برسد و وقتى كه كارش به بن بست افتاد و آزرده گرديد، استقامت خود را از دست مى‏دهد.

     و نيز اين افراد غالبا مايل‏اند كه ديگران هم مانند آنان در اعمال و رفتار عجله كنند اگر رفيق و دوست آنان با آنها همكارى نكند از او منزجر مى‏گردند و اساسا مسير مرد عجول با يك مرد فكور و عاقبت انديش از هم فاصله زيادى دارد و ممكن نيست كه اين دو نفر با يكديگر بتوانند همراهى كنند و اگر هم براى مدّت كوتاهى آشنائى و دوستى بين آنان برقرار شود ثباتى ندارد.

     ولى غالبا اين گونه افراد را زمانه تغيير مى‏دهد و تجربه برايشان ثابت مى‏كند كه اين عمل صحيح نيست رفته رفته متوجّه مى‏شوند كه عجله و شتاب براى پيشرفت مقاصد و منافعشان مفيد واقع نمى‏گردد.

     مرد عاقل هيچگاه به كارى كه نفعى برايش ندارد اقدام نمى‏كند.

     لذا زياد ديده‏ايم افرادى را كه در جوانى در كارها عجول بوده‏اند ولى در پيرى متين و بردبار گرديده‏اند.

 

     پنج ـ سوءظن

     يكى از بزرگترين عوامل عزلت طلبى و عدم استقامت در رفاقت سوءظن به مردم است اين چنين شخصى با خود فكر مى‏كند كه همه مردم با او دشمن‏اند در و ديوار قصد اذيّت و آزار او را دارند.

     اگر بخواهد كوچك‏ترين عملى را انجام دهد افراد با او مخالفت مى‏كنند.

     تا مى‏تواند در اثر همين حالت با كسى دوستى نمى‏كند و اگر هم چند روزى با شخصى طرح آشنائى ريخت به مجرّد آنكه دوستش يك عمل يا سخنى برخلاف عقيده او بگويد يا انجام دهد با خود مى‏گويد: اين مرد قطعا با من ستيزگى و لجاجت نموده ديگر دوستى و آشنائى با او حرام است.

     روى اين حساب استقامت و وفادارى را از دست مى‏دهد و ابدا حاضر نيست در دوستى پايدارى كند و هم چنين گاهى با خود فكر مى‏كند كه روزگار عليه او مى‏چرخد اين آسمان و زمين كه به سير خود ادامه مى‏دهند براى بدبخت كردن او مى‏كوشند. لذا گاهى ديده مى‏شود كه افرادى مى‏گويند:

     ما بخت برگشته‏ايم؟!...

     روزگار با ما مساعدت نمى‏كند!...

     ضعيف هميشه پامال است!...

     و گاهى هم براى اعتقاد خود اين شعر را شاهد مى‏آورند:

 

برو قوى شو اگر راحت جهان طلبى

  كه در نظام طبيعت ضعيف پامال است

 

     ولى بايد به آنان گفت كه: در نظام طبيعت اگر ضعيف پايمال بود هيچگاه طفل با آن ضعف در دامن تربيت مادر پرورش پيدا نمى‏كرد اگر ضعيف در نظام طبيعت پايمال بود هيچگاه دانه گندم در دل خاك رشد نمى‏نمود و...

     پس در نظام طبيعت و دستگاه آفرينش ضعيف طرفدار زيادى دارد.

     ولى تو در اثر بدگمانى و ضعف نفس و عدم استقامت و خيالهاى باطل اين گونه گمان كرده‏اى كه ضعيف پايمال است.

     من جوانى را مى‏شناسم كه به دوست‏ترين افراد و نزديك‏ترين آشنايان خود به قدرى بدبين است كه نمى‏تواند براى يك ساعت هم با آنها در يك مجلس بنشيند.

     او با خود خيال مى‏كند كه وقتى با آنها مجالست كند او را سحر و جادو مى‏كنند ولى در اثر تجربيّات فراوان و ايجاد ايمان در قلب خود توانست اين بدگمانى را از خود دور كند و معتقد گردد كه همه افراد مخلوق آن خدائى هستند كه نعمتهاى زيادى را به رايگان به او داده است و اگر با ايمان كامل به دستورات پروردگار مهربان عمل كند قلوب مردم را متوجّه او مى‏گرداند و همه عالم را به نفع او وادار مى‏كند.

     قرآن مجيد مى‏فرمايد: «وَلَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى امَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ».[39] اگر مردم دهكده‏ها ايمان آورده و پرهيزگارى كنند بركتهاى آسمان و زمين را بر آنان مى‏گشائيم.

 

     شش ـ تنبلى

     شما وقتى كلمه تنبلى را مى‏شنويد قطعا يك فرد بى‏اراده در ذهنتان مجسّم مى‏شود كه در گوشه‏اى نشسته و زانوها را در بغل گرفته و هر كارى را به او پيشنهاد مى‏كنند به علّت تنبلى، حالش اقتضا ندارد كه انجام دهد و شما شديدا از او بدتان مى‏آيد و انزجار عجيبى نسبت به او در قلب خود احساس مى‏كنيد.

     در خارج هم همين گونه است هيچگاه مردى كه تنبلى را پيشه خود كرده دست به كارهاى پر زحمت نمى‏زند وفادارى و استقامت در دوستى و سائر كارها از او خيلى بعيد است و به هيچ چيز علاقه ندارد جز به تن‏پرورى و عزلت‏طلبى!

     حتّى نسبت به زندگى خودش نقش تماشاچى را بازى مى‏كند او ابدا احساس نمى‏كند كه خودش ذينفع و مسئول اين زندگانى است.

     اگر كسى بزرگترين ضرر را به او وارد سازد نمى‏تواند اعتراض كند.

     اگر زن و فرزندش دست به مهم‏ترين جنايات بزنند براى او سهل و آسان است، اهميّت نمى‏دهد و به گفته يكى از دانشمندان اروپا مرد كاهل، مانند ساعتى است كه فاقد هر دو عقربه است لذا بودن و نبودن او يكسان و بى‏تفاوت است.

     خواننده محترم، مرض تنبلى به قدرى مهلك است كه مانند آن هيچ مرضى در اضمحلال انسان نمى‏كوشد. لذا هر چه زودتر بايد به فكر علاج آن برآمد.

     «س.ا.ماردن» در كتاب «اسرار كاميابى» مى‏نويسد: «كسى كه در دوران خردسالى تنبل است حتما در دوران سالخوردگى نيز تنبل خواهد بود چه تنبلى در انسانها رشد و نموّ مى‏كند و اگر در آغاز به صورت يك رشته تار عنكبوت باشد در پايان كار به صورت يك سلسله زنجير در مى‏آيد، تنبلى آهسته حركت مى‏كند ولى فقر به زودى از او پيش مى‏افتد، معنى كامل تنبل بودن فقير ماندن است».

     دين مقدّس اسلام هم با اصرار زيادى پيروانش را به كسب و كار و جديّت در امور معاش ترغيب فرموده كه اگر بخواهم درباره آن بحث كنم زياد به طول مى‏انجامد.

     فقط بايد گفت: كاهلى و تنبلى يك نوع خودكشى است زيرا مرد كاهل و تنبل به اندازه كافى مرده است اگر چه از زندگى حيوانى همچنان برخوردار مى‏باشد.

     يك روز در جلسه‏اى كه براى جمعى از دوستان در اخلاقيّات حرف مى‏زدم به مسأله تنبلى اشاره كردم بعد از جلسه يكى از دوستان گفت: جناب آقاى «ابطحى» هر كس تا حدّى به اين مرض روحى مبتلا است. لذا از شما تقاضا داريم كه اگر داروى شفابخشى براى رفع اين مرض خطرناك در نظر داريد در اين جلسه يا در مجلس بعدى بيان كنيد.

     من گفتم: غالبا افراد تنبل مردمان بى‏علاقه و خسته جامعه مى‏باشند و از طرفى هم، چون مجبور به كار و تحصيل روزى هستند بايد با خستگى زحمت بكشند و اين عمل خود بيشتر موجب ناراحتى آنان مى‏گردد.

     چند سال قبل يكى از پزشكان در مجلّه‏اى شرحى راجع به آزمايشهاى خود كه ثابت مى‏كرد «ملالت و بيزارى از كار، توليد خستگى مى‏كند » منتشر ساخت.

     پزشك مزبور عدّه‏اى از شاگردان را بر سبيل آزمايش به كارهائى واداشت كه مى‏دانست هيچ گونه علاقه و ميلى بدان ندارند. نتيجه‏اش چه شد؟!

     شاگردان به زودى احساس خستگى و سستى كردند، از سردرد و خستگى چشم، شكايت نمودند، تند مزاج و عصبى شدند در مورد بعضى از آنها حتّى عمل هاضمه‏شان نيز مختل گرديد.

     آيا تمام اينها «تصوّرى» بود؟

     خير، آزمايشهائى كه از دستگاههاى هاضمه، گردش خون و تنفّس اين شاگردان به عمل آمد نشان داد كه وقتى انسان از كارى ملول و كسل است فشار خون و مصرف اكسيژن به طور محسوس تنزّل مى‏كند و به محض اينكه شخص، احساس علاقه و خوشى در كار خود بكند عمل بدن مجدّدا تنظيم مى‏شود.

     دكتر «تورانديك» اظهار داشت كه:

     «ملالت و بيزارى از كار، يگانه عامل كاستن از فعّاليّت انسان مى‏باشد.»

     پس بنابراين نبايد هيچگاه افراد تنبل را به كارهائى كه به آن علاقه ندارند وادار كنيد. بلكه براى از بين بردن اين مرض روانى بايد اوّل تحقيق نمائيد كه او به چه كار علاقه‏مند است. سپس همان را به او پيشنهاد كنيد. هيچگاه به فكر آن نباشيد كه اين عمل بى‏ارزش است فائده‏اى ندارد بگذاريد عادت به كار كردن و زحمت كشيدن نمايد تا خود به خود اين مرض از بين برود و اگر هم شخصى است كه ابدا به هيچ كار علاقه ندارد بايد در مرحله اوّل يك عمل كم‏زحمت و پر نفعى را در مقابل او گذاشت و سپس او را با يادآورى منافع آن عمل علاقه‏مند به انجام آن كار كرد تا رفته‏رفته اين مرض از او دفع شود.

     دوستان، شما مى‏توانيد با اين دستورات خود را به استقامت و پايدارى وادار كنيد و براى هميشه در دوستى و رفاقت وفادار باشيد.

     سقراط حكيم گفته: «اگر خواستى كسى را به دوستى و رفاقت انتخاب نمائى:

    اوّل: بايد از حال وى تفتيش كنى كه در كودكى نسبت به پدر و مادر و خواهر و برادر و فاميل خود چگونه رفتار مى‏نموده پس از تفحّص كامل اگر دانستى كه با آنها به خوبى و درستى سلوك مى‏كرده و نسبت به آنها وفادار بوده و در انجام وظيفه تنبلى نمى‏كرده آنگاه اميد به دوستى او داشته باش».

     توضيح آنكه اگر در مقابل افرادى كه كمال محبّت را بايد به آنان داشته باشد استقامت كرده و وفادار بوده است در اين دوستى هم پايدار و وفادار خواهد بود.

     باز حكيم نامبرده مى‏گويد:

     «دوّم: ببين سلوك او با دوستانى كه پيش از تو داشته چگونه بوده است اگر نسبت به آنها به شرايط دوستى و مودّت عمل مى‏كرده و در انجام وظائف دوستى تنبلى نمى‏كرده او را به دوستى خود انتخاب كن».

     «سوّم: نگاه كن كه ميل و رغبت او در چيست اگر تنبلى و راحت‏طلبى و خودخواهى بر او غالب گرديده و از آن طرف ميل به عيّاشى و شهوت‏پرستى دارد بدان كه همين صفت موجب تقاعد او مى‏شود و حقوق دوستى و مودّت را ادا نخواهد كرد و استقامت و پايدارى نخواهد داشت».

     «دانشمند بزرگ علاّمه نراقى كه يكى از علماء علم اخلاق و صاحب كتاب «معراج السّعادة» و «جامع السّعادات» است، مى‏گويد:»

     «اعلم ان من تمام الحبّ للاخوان فى اللّه الوفاء و هو الثبات على الحبّ و لوازمه و ادامته الى الموت و بعده مع اولاده و اصدقائه».[40]

    وفا متمّم دوستى در راه خدا است و معنى وفا اين است كه در دوستى و لوازم آن استقامت و ثبات داشته باشى، تا دم مرگ او را از دست ندهى و پس از او هم به اولاد و دوستانش محبّت كنى.

     استاد روانشناس «جوجيتسو» به شاگردان خود مى‏گفت: «چون بيد خم شو و چون بلوط مقاومت كن».

     «مستر كارنگى» مى‏گويد: «به نظر شما علّت اينكه لاستيكهاى اتومبيل تا اين درجه فشار را تحمّل كرده و بالا و پائين مى‏پرند چيست؟

     در ابتدا كارخانجات تهيّه كننده لاستيك كوشيدند لاستيكهائى بسازند كه با تكانهاى شديد جادّه مقاومت كند ولى به زودى متوجّه اشتباه خود شدند. زيرا لاستيكهاى آنها در مدّت كوتاهى خُرد شده و تكّه تكّه گرديد آن وقت همين لاستيكهاى بادى ساخته شد كه فشار و تكان دست‏اندازهاى جادّه را در خود جذب مى‏كنند.

     اگر من و شما هم بخواهيم در جادّه حيات بدون تكان و دست‏انداز به راحتى پيش برويم بايد بياموزيم كه چگونه

مى‏توان فشار و تكان جادّه پر مانع و ناهموار حيات را در خود جذب كرد و لذا بايد در مقابل شدائد استقامت ورزيد و دوستى را از دست نداد».

 

     امتياز دستورات اسلام بر گفتار دانشمندان

     شما اگر در كتب دانشمندان و فلاسفه از زمان سقراط و افلاطون كه تقريبا حدود 400 سال قبل از ميلاد مسيح بوده‏اند تا اين زمان را دقّت كنيد خواهيد ديد كه آنچه آنان دستور استقامت به نوع بشر داده‏اند براى پيشرفت مقاصد مادّى و دنيائى بوده است.

     من نمى‏گويم اين عمل صحيح نيست ولى اگر كسى قانونى جعل كند و منافع مادّى و معنوى را با هم بتواند براى پيروان خود جلب نمايد مسلّما كامل‏تر است.

     توضيح آنكه گاهى مى‏شود يك شخص در ضمن تعليم استقامت و وفادارى مستمعين خود را فقط متوجّه امور مادّى و دنياى محدود قابل زوال مى‏نمايد و گاهى يك فرد آسمانى در ضمن آوردن قوانين اخلاقى مردم را سوق به ايمان و اهميّت آن مى‏دهد و آنان را متوجّه عالمى مافوق اين جهان هم مى‏نمايد و به اين وسيله دائره فعّاليّت فكر آنها را وسعت مى‏دهد.

     بنابراين امتياز اسلام و دستورات دين بر سخنان و گفتار دانشمندان غير مسلمان كاملاً واضح مى‏گردد.

     شما در جمله‏اى كه از علاّمه نراقى نقل كردم دقّت كنيد.

     تنها او كه در مهد دين تربيت شده در ضمن گفتارش كلمه «اللّه» را اضافه مى‏كند و به اين وسيله مردم مسلمان را متوجّه مى‏سازد كه اگر مى‏خواهيد در

دوستى وفادار باشيد بايد براى خدا و در راه او دوستى نمائيد.

     دوستان، به حدّى اسلام ادامه و استقامت در دوستى و مودّت را اهميّت داده و به مردم مسلمان امر فرموده كه بايد در علاقه به يكديگر پا برجا باشند كه «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فرمود:

     «انّ اللّه يحبّ المداومة على الاخاء القديم فداوموا عليه».[41]

    پروردگار بزرگ دوست مى‏دارد كه مردم مسلمان در دوستيهاى پر سابقه ثابت قدم باشند و رفقا و آشنايان قديمى را از دست ندهند، پس (اى مسلمانان) دوستى را هميشگى كنيد و در آن محبّتها پا برجا باشيد.

     و كسانى كه اين عمل پر ارزش را ترك مى‏كنند اسلام، آنان را مردمانى خام و نادان دانسته زيرا حضرت «على» (عليه السّلام) فرمود:

     «مودّة الاحمق تزول كما تزول التراب». دوستى و رفاقت شخص نادان و بى‏خرد از بين رفتنى است آن چنانكه خاك و غبار از هم مى‏پاشد و باد مى‏برد.

     و گاهى هم دوستى را رَحِم و قرابت فرض كرده و قطع كننده آن را مانند كسى مى‏داند كه از اقوام خود دورى مى‏كند.

     «امام صادق» (عليه السّلام) فرمود:

     «مودّة يوم ميلة و مودّة شهر قرابة و مودّة سنة رحم ماسة من قطعها قطعه اللّه».

     دوستى و آشنائى يك روز، علاقه و رفاقت كوتاهى است ولى اگر مودّت تا يك ماه به طول انجاميد، اين خود

خويشاوندى است و اگر يك سال ادامه داشت رفيق مورد علاقه را مانند رحم و اقوام نزديك مى‏نمايد كه اگر با او قطع مراوده كند خدا عمر او را كوتاه مى‏گرداند.

                         (نقل از كتاب اتّحاد و دوستى)

 

«ارزش فكر كردن»

     بدون ترديد هيچ عاقلى منكر اهميّت فكر كردن و يا فكر را به كار انداختن در مسائل مهمّ و مختلف زندگى و علمى نبوده و نخواهد بود.

     تفكّر، بزرگترين راز موفّقيّت در همه چيز و در همه كار و بلكه از سفارشات مؤكّد قرآن مجيد است، آنجا كه فرموده:

     «قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الاَْعْمى وَ الْبَصيرُ اَفَلا تَتَفَكَّرُونَ».[1]

    و فرموده: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّه‏ُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ».[2]

    و فرموده: «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ».[3]

    و فرموده: «كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».[4]

    و فرموده: «وَتِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ».[5]

    مى‏بينيد كه پروردگار متعال فرق بين كور و بينا را با «تفكّر» تعيين كرده، و آيات خود را براى «تفكّر» بيان فرموده، و قصص قرآن را براى متفكّرين نقل كرده، و مثالها و اندرزهاى اين كتاب مقدّس را براى متفكّرين توضيح داده است.

     «تفكّر» به قدرى در اسلام پر ارزش است كه يك ساعت آن را معادل و بلكه بالاتر از يك سال عبادت مى‏داند.[6]

    «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) فرمود: تفكّر، انسان را به سوى نيكى مى‏كشاند و به اعمال نيك وادار مى‏نمايد.[7]

    حضرت «على بن موسى الرّضا» (عليه السّلام) فرمودند: عبادت، به زيادى نماز و روزه نيست، بلكه تنها عبادت با تفكّر در امر الهى محقّق مى‏شود.[8]

    بنابراين هر انسانى كه متفكّرتر است پر ارزشتر است و بايد يك سالك الى اللّه‏ تا مى‏تواند فكر خود را تقويت كند و به هر مرحله‏اى با تفكّر كامل قدم بگذارد و كوچك‏ترين بى‏توجّهى نسبت به آن مرحله نداشته باشد، ولى مسأله مهم‏تر اين است. كه بايد علاوه بر تقويت فكر، تمركز فكرى هم داشته باشد، يعنى تمركز فكر خود را در اختيار بگيرد كه اين موضوع (يعنى تمركز فكر در امور معنوى) از اساسى‏ترين مسائل زيربنائى و پر اهمّيّت سير الى اللّه‏ است. و از شعاعهاى استقامت است.

 

«اهميّت تمركز فكر»

     يكى از موفّق‏ترين شاگردان مكتب سير و سلوك و روندگان راه خدا و علماء اهل معنى در ضمن نامه‏اى مى‏نويسد:

     من كه شاگرد خوب استادم بودم. و كوشش مى‏كردم تمام دستورات استاد عزيزم را مو به مو اجرا كنم، فكر مى‏كردم پس از مرحله توبه و استقامت ديگر وقتى بخواهم نماز بخوانم لحظه‏اى توجّهم از خداى تعالى سلب نمى‏شود. امّا متأسّفانه ديدم باز هم در نمازها حواسم پرت مى‏گردد و توجّه زيادى به خداى تعالى  ندارم، به محضر استادم رفتم و از وضع روحى خود شكايت كردم و از آن بزرگوار استمداد نمودم تا مرا راهنمائى كند، او در جواب من فرمود: بايد در تو «تمركز» فكر ايجاد شود و با اين جمله دست مرا گرفت و به اتاق خلوتى برد و گفت: فرزندم، هر زمان خواستى عبادتى، نمازى و يا هر كار ديگرى كه بايد در آن حواست جمع باشد انجام دهى، اوّل كارى كه بايد بكنى اين است كه نگذارى چيزهائى كه به آن علاقه بيشترى دارى در مقابلت باشد و آنها را ببينى، يعنى نگذارى تو را آنها به خود جلب كنند، مثلاً زنت، فرزندانت و يا مناظر زيبائى كه در آن ساعت فكر تو را به خود جلب مى‏كند. در مقابل و يا در منظرت باشد.

     و از همين جهت است كه در اسلام براى كسى كه مى‏خواهد نماز بخواند دستور رسيده كه بايد به اطراف نگاه نكند و با كسى حرف نزند، چيزى نخورد، خنده و گريه نكند، يعنى به چيزهائى كه او را به خنده و يا به گريه در مى‏آورد توجّه نكند، اينها همه‏اش براى به وجود آوردن تمركز فكر و توجّه كامل به پروردگار است.

     بنابراين به هر وسيله‏اى كه ممكن است بايد بكوشى تا اختيار تمركز فكرت را در دست بگيرى. يعنى بتوانى به هر چه در هر وقت مى‏خواهى تمركز فكرى پيدا كنى، و وقتى به چيزى توجّه پيدا كردى آن چنان تمركز فكرى به آن داشته باشى كه هيچ چيز حواست را پرت نكند.

     و بالأخره يكى از مهم‏ترين وظايف كسى كه مى‏خواهد سير الى اللّه‏ بكند اين است كه اختيار تمركز فكرش را داشته باشد.

      سپس استاد به من گفت: هر مرتاضى و يا سالك الى اللّهى، يا مكتشفى و يا مخترعى و يا مطالعه كننده‏اى و يا هر كسى كه بخواهد كار صحيح و سالم و درستى بكند بايد تمركز فكرى داشته باشد و در حقيقت تمركز فكر مايه جميع كارهاى صحيح و درست است.

     لذا اگر تو نتوانى در خود تمركز فكر به وجود بياورى و با حواس پرتى بخواهى سير الى اللّه‏ كه بسيار مشكل است و بلكه مانند صراط قيامت از مو باريك‏تر و از شمشير برنده‏تر است انجام دهى، به هيچ وجه موفّقيّت نخواهى داشت. پس بكوش تا در خود تمركز فكر به وجود آورى و اختيار افكارت در دست خودت باشد.

     من كلمات او را شنيدم و تصميم داشتم به هر نحوى كه شده آنها را عمل كنم ولى متأسّفانه نمى‏توانستم تمركز فكر براى خود به وجود آورم.

     لذا براى مرتبه دوّم نزد او رفتم و از او تقاضا كردم به من بگويد چگونه در خود تمركز فكر را به وجود آورم، او به من در اين ارتباط چند دستور داد كه من آنها را عمل كردم و بحمداللّه به نتايج خوبى رسيدم.

 

«دستورات تمركز فكر»

     اوّل:

     استادم مى‏گفت: اگر مى‏خواهى تمركز فكرت در اختيارت قرار بگيرد بايد روزى يك ساعت تا چهل روز در اطاق كوچكى كه هيچ نوع تزئينات و چيزهائى كه توجّهت را به خود جلب مى‏كند نداشته باشد، عبادات و دعاها و تلاوت قرآنت و بخصوص اذكار را در آنجا انجام دهى و خود را صد در صد در محضر خدائى كه محيط بر همه چيز است بدانى و به چيزى غير او فكر نكنى و با دقّت كامل مهار فكرت را در دست بگيرى و نگذارى كوچك‏ترين حواس پرتى عارضت گردد، در اين صورت مى‏توانى به مقصد برسى و تمركز فكرت را در اختيار بگيرى و اين كار را تمرين نمائى.

     دوّم:

     استادم فرمود: يكى از چيزهائى كه فكر را متمركز مى‏كند عشق و علاقه شديد به چيزى يا به فردى از افراد است، عشق تمام فكر انسان را به معشوق متمركز مى‏كند و حواسش را از چيزهاى ديگر جمع مى‏نمايد، اگر انسان بتواند به كارى كه مى‏خواهد انجام دهد. علاقه پيدا كند و به آن كار عشق بورزد، كارش را با تمركز فكر و صحيح انجام مى‏دهد. پس بدون ترديد يكى از راههاى در اختيار گرفتن تمركز فكر اين است كه انسان عشق و علاقه شديدى در خود قبل از انجام هر كار نسبت به آن كارى كه مى‏كند به وجود آورد.

     توضيح آنكه: انسان نبايد كارى را كه به آن علاقه ندارد (بخصوص كارهاى فكرى) انجام دهد، زيرا در اين صورت آن كار با حواس پرتى و ناصحيح انجام مى‏شود.

     بنابراين من به تو توصيه مى‏كنم هر كارى را كه مى‏خواهى انجام دهى اوّل آن را، نتايج آن را، اهمّيّت آن را، نقش آن را در سعادت خود و يا اجتماع بشناس و سپس به آن عشق پيدا كن كه در آن وقت به موفّقيّت كامل خواهى رسيد.

     سوّم:

     استادم فرمود: يكى ديگر از چيزهائى كه تمركز فكر را در اختيار تو قرار مى‏دهد توكّل به خدا است، من در اينجا نمى‏خواهم تو را به مرحله توكّل وارد كنم. زيرا توكّل از مراحل بالائى است كه تو هنوز نمى‏توانى به آن دست يابى. ولى در همين مرحله تو بايد بدانى كه همه كارها دست خدا است، لذا نبايد از آينده‏ات، از فقرت، از مرضت، از هر نوع چيزى كه از آن نگرانى دارى بترسى و حواست پرت آنها باشد، و الاّ هر مقدار ايمانت به خدا و توكّلت به پروردگار كمتر باشد مسائل زيادى در زندگى حواست را پرت مى‏كند و نمى‏توانى در چيزى كه بايد تمركز فكر در آن داشته باشى حواست را جمع كنى.

     سپس استاد فرمود: مطلبى كه بعضى آن را «سرّ اكبر» يا راز بزرگ مى‏نامند. اين است كه اگر مى‏خواهيد كسى را نصيحت كنيد و يا مطلبى در خودتان و يا ديگرى اثر مثبت داشته باشد آن را در بخش دوّم از سه بخش خواب و «خلسه» و بيدارى تلقين نمائيد، زيرا در آن زمان تمركز فكرى بيشترى انسان دارد.

     توضيح آنكه انسان وقتى مى‏خواهد بخوابد ابتداء بيدار است و سپس به حال «خلسه» مى‏رود يعنى بين خواب و بيدارى قرار مى‏گيرد و بعد بخواب عميق فرو مى‏رود.

     آنچه مورد بهره بردارى در تمركز فكر و تلقين بايد قرار بگيرد مرحله دوّم (حالت خلسه) در هنگام بخواب رفتن و در هنگام بيدار شدن است، چون اشخاص در اين مرحله 7 تا 10 دقيقه‏اى در حالت خلسه و هيپنوتيزم و تمركز فكر هستند.

     لذا هر گونه تلقين و اندرز و سخن در او اثر مى‏كند و اثر بسيار عميق و ارزنده‏اى دارد، نهايت بايد راز قوانين تلقين را انسان بداند و متوجّه باشد كه تلقين با يك بار در حالت خلسه در خود و يا در طرف اثر نمى‏كند، بلكه بايستى 20 بار هر تلقينى تكرار شود، مثلاً بيست بار در صبح بگويد: «من شجاع هستم». تا از هيچ چيز نترسد و استقامت پيدا كند.

     و نيز تلقين در يك روز يا دو روز اثر نمى‏كند، بلكه بايستى بيست روز تا چهل روز تكرار شود، البته اثرش در اشخاص (به خاطر تفاوت درجه تلقين پذيرى آنها) فرق مى‏كند و بايد دانست كه جمله‏اى كه بايد تلقين گردد نبايد هر روز عوض شود، بلكه حتّى در تمام مدّت چهل روز يك مطلب تلقين گردد، و اگر تلقين به وسيله ضبط صوت به عمل آيد بهتر است و انسان ديرتر از حالت خلسه بيرون مى‏آيد، و ديگر آنكه تلقين نبايد حالت منفى داشته مثلاً حتّى نگويد: كه «من مريض نيستم» بلكه بگويد: «من سالمم» و يا «من ضعيف نيستم» بلكه بگوئيد: «من قويم» و جمله‏اى را كه مى‏خواهيد به خود تلقين كنيد يا بايد با صداى خود و يا با صداى كسى كه دوستش داريد (مثلاً استادتان) در نوار كاست ضبط كنيد و شب، قبل از بخواب رفتن و يا صبح قبل از بيدار شدن ضبط صوت را روشن كنيد و آن جملات را بشنويد.

     و بالأخره جمله‏اى كه بايد به شما تلقين شود اگر با مهربانى و كمال محبّت ادا گردد و بيست مرتبه هر روز در مدّت چهل روز تكرار شود نتيجه مطلوبى خواهيد گرفت.

 

«نظرات يك مرتاض»

     در هندوستان در شهر پونا وقتى در كنار رودخانه آن شهر ايستاده و منتظر يكى از دوستان بودم، مردى را ديدم كه اعمال خارق العاده‏اى انجام مى‏داد او با زبانهاى مختلف كه من جمله عربى و فارسى بود حرف مى‏زد زيرا اوّل فكر مى‏كرد من عربم و با عربى حرف زد و بعد كه متوجّه شد من فارسم با من فارسى سخن گفت در علوم غريبه استاد بود هيپنوتيزم و خواب مغناطيسى از كارهاى معمولى او بود در همان مدّتى كه در كنار رودخانه نزد من ايستاده بود چند قلم از هنر نمائيهاى خود را به معرض نمايش گذاشت كه مرا متعجّب كرد، از او پرسيدم: بزرگترين رمز موفّقيّت تو در اين همه هنر و دانش چيست؟ او به من گفت:

     عمده موفّقيّت من و مايه اصليش مسئله‏اى بوده كه استادم در اوايل شروع به رياضتم به من دستور داد و آن اين بود كه چندين ماه مرا وادار به در اختيار گرفتن تمركز فكرم نمود.

    او به من گفت: كه اگر فكرت را متمركز كنى و حواست را جمع نمائى به آنچه بخواهى مى‏رسى.

 

     او مى‏گفت: حواس جمعى در هر كارى لازم است و تمام كارهاى فوق‏العاده و بلكه خارق العاده با حواس جمعى بايد انجام شود.

     من در مدّت عمرم به تجربه فهميده‏ام كه حتّى تردستيها و چشم‏بنديها و هيپنوتيزم و كليّه علوم غريبه و تمام اعمالى كه مرتاضها انجام مى‏دهند بدون تمركز فكر امكان پذير نيست.

     آن هنرمند هندى به من مى‏گفت: من در جوانى آن قدرى كه براى به دست آوردن تمركز فكر تلاش كرده و زحمت كشيده‏ام براى هيچ مسئله ديگرى از قبيل اين همه هنرهائى كه شما از من مشاهده مى‏كنيد رنج نبرده‏ام. زيرا به هر هنرى كه مى‏رسيدم مى‏ديدم مايه اوليّه و زير بنايش تمركز فكر است.

     من در شهر بنارس سالها عاشق دخترى بودم و چون به او تمركز فكر پيدا كرده بودم تمام اعمال و حركات او را با آنكه فاصله مكانى زيادى از من داشت مى‏ديدم و مشاهده مى‏نمودم و تمام اعمالش را زير نظر مى‏گرفتم من الآن اكثر اعمال خارق العاده را با نيروى تمركز فكر انجام مى‏دهم.

     بعضى معتقدند كه اگر انسان بتواند به نيروى تمركز فكر به طور كامل و صحيح دست يابد همه كارهاى خارق العاده را مى‏تواند انجام دهد. زيرا روح انسان داراى نيروى عجيب و بلكه چون منتسب به خدا است و خداى تعالى فرموده: «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى»[9] داراى نيروى بى‏نهايت است.

    بر اين اساس اگر روح انسان تمام نيروى فكرى خود را روى چيزى بسيج كند و تمركز در خود به وجود آورد قطعا همه كارهاى مهم را مى‏تواند انجام دهد.

     شايد شما شنيده باشيد كه بعضى از مرتاضها در اين مملكت مى‏توانند قطار را نگه دارند من خودم مى‏توانم آهو را در حال فرار فقط با تمركز فكر و نگاه به او، او را در جاى خود ميخكوب كنم و نگذارم فرار كند من خودم مى‏توانم مار و حيوانات ضعيفى مانند آن را در اثر قوّه اراده و تمركز بى‏جان كنم و حتّى او را بخشكانم.

     واقعا هم اين مرتاض هندى مى‏توانست اين كارها را بكند و همان گونه كه او مدّعى بود من هم معتقدم كه او تمام هنرهاى فوق العاده و عجيب و غريب را با تمركز فكر انجام مى‏داد.

 

«نظم در امور»

     يكى از سالكين الى اللّه‏ در شرح خاطرات خود نوشته كه: من به هيچ وجه نمى‏توانستم در عبادات و يا در مراحل كمالات تمركز فكر كه از اساسى‏ترين شرايط موفّقيّت است داشته باشم. لذا نزد استاد عزيزم، رفتم و از او تقاضا نمودم كه مرا از اين حواس پرتى نجات داده و راه به دست آوردن تمركز فكر را به من تعليم دهد.

     او پس از چند سؤال از وضع زندگى من و متوجّه شدن به اينكه من در كارهاى روزمره بسيار نامنظّمم به من گفت: بايد تصميم بگيرى كه در تمام كارهاى كوچك و بزرگ منظّم باشى تا آنكه در دراز مدّت تمركز فكر در تو به وجود آيد.[10]   

او در ابتدا به من دستور محاسبه و مراقبه را داد و گفت: در هر روز يك جلسه براى بررسى اعمالت تشكيل بده و افكار و صفات و اعمالت را محاسبه كن يعنى بنشين و از اوّل صبح تا موقع خواب تمام اعمالت را از نظر بگذران (اين عمل حافظه را هم زياد مى‏كند) كه اگر اعمال نامنظّم و بيهوده‏اى انجام داده‏اى از آنها شرمنده خواهى شد و فردا آن اعمال را تكرار نخواهى كرد و در نهايت اگر بعضى از آنها گناه باشد استغفار مى‏نمائى كه اسم اين عمل محاسبه است.

     دوّم در شبانه روز مراقب باش كه مبادا كارها را بى‏حساب و بدون برنامه انجام دهى و مرتّب مراقب اعمال و رفتارت باش كه از حدّ وسط خارج نشود و به طرف افراط و تفريط انحراف پيدا نكند و گناه و معصيت به هيچ وجه ننمائى و در تمام كارها نظم را رعايت نمائى كه نام اين عمل مراقبت است و سپس فرمود: بايد مقيّد باشى كه در تمام كارها نظم و ترتيب عقلائى و دقيق را رعايت كنى.

     و اين را بدان كه نظم، در دراز مدّت انسان را از حواس پرتى نجات مى‏دهد و كم‏كم در انسان تمركز فكر به وجود مى‏آورد. زيرا وقتى انسان همه كارهايش روى حساب بود و صبح كه از خواب برخاست مى‏دانست كه تا شب چه بايد بكند و در هر ساعت معيّن شده بود كه چه اعمالى در آن ساعت بايد انجام دهد فكرش راحت و طبعا از اضطراب و تشتّت فكر و حواس پرتى نجات پيدا مى‏كند.

     نظم در زندگى سبب راحتى فكر و تمركز آن مى‏گردد زيرا وقتى فكر انسان آرامش داشت و راه صحيح خود را انتخاب نمود و مدّتى به اين برنامه عادت كرد. از ناراحتيهاى فكرى و تشتّت آن نجات پيدا مى‏كند غالبا كسانى كه نامنظّم‏اند در كارها سرگردانند و نمى‏دانند چه بايد بكنند اين سرگردانى و پريشانى كم‏كم در فكر آنها اثر مى‏گذارد و فكرشان هم سرگردان و پريشان مى‏شود و نتيجه اين پريشانى اين است كه هيچگاه به كارى دل نمى‏بندند و هيچ كارى را به پايان نمى‏رسانند و همه كاره هيچ كاره هستند.

     يك شخص نامنظّم شب كه مى‏شود هيچ كارى را نكرده و خسته هم شده است! ولى يك فرد منظّم همه كارهايش را به موقع انجام داده علاوه بر آنكه خسته نشده نشاطى هم پيدا مى‏كند و با خود مى‏گويد: بحمداللّه همه كارها را به موقع انجام داده‏ام.

     و بالأخره همه انبياء و اولياء (عليهم السّلام) و تمام حكما و دانشمندان به نظم در زندگى در امور جزئى و كلّى سفارش كرده و خودشان به آن عمل نموده و فوايد بسيارى براى آن ذكر كرده‏اند.

     كه يكى از آن فوايد اين است كه اگر كسى نامنظّم باشد به هيچ وجه نمى‏تواند داراى تمركز فكر و استقامت گردد و به عكس نظم در امور تمركز و آرامش فكرى و استقامت به وجود مى‏آورد.