من در زندگى دهها رفيق داشتهام كه با اندك غفلتى آنها را از دست دادهام، البتّه اگر چه نمى بايست من كوتاهى در انجام وظائف دوستى مىكردم ولى آنها هم بسيار كماستقامت بودهاند. اگر بنا باشد رفقا با ديدن يك مورد اشتباه از يكديگر جدا شوند هيچ دوستى، با دوستش در دوستى باقى نمىماند.
بنابراين دوستان بايد نسبت به يكديگر با وفا باشند، از اشتباهات يكديگر صرف نظر كنند و در مقام دوستى با استقامت باشند. زيرا استقامت و پايدارى فضيلتى است كه بايد در هر فردى به طور كامل وجود داشته باشد تا به موفّقيّت و خوشبختى و محبوبيّت نائل گردد.
«گوته» مىگويد:
«از همه چيز مهمتر در زندگى آن است كه انسان هدفى بزرگ داشته باشد و براى رسيدن به هدف خود داراى استعداد و استقامت كافى هم باشد».
خوانندگان محترم همان گونه كه مىدانيد تيپ عزلت طلب بيش از هر چيز از تحميل بدشان مىآيد، در كتب روانكاوى براى اين عدّه علامات و خصوصيّات زيادى نقل شده كه منجمله همين حالت است و نيز از علائم ديگر آنان عدم استقامت است.
«خواجه نورى» در كتاب روانكاوى مىنويسد:
در عزلت طلب ميل به انجام رساندن كار و ميل كوشش خيلى ضعيف است، غالب كارهائى كه شروع مىكند به پايان نمىرساند و از هر كارى كه كوشش و جديّت لازم داشته باشد فرارى است، به اين معنى كه اگر كارى را پس از مدّتها عقب انداختن آغاز كند به اوّلين مانع و اشكالى كه برخورد نمايد چون كه مستلزم كوشش و جديّت بيشترى است فورا از آن دلسرد مىشود و مختصر علاقه و اشتياقى هم كه داشت خاموش مىگردد، براى اين قبيل اشخاص ممكن است صدها فكر خوب و مفيد پيش آيد مثلاً خيال مىكنند:
فلان معامله مفيد را اگر انجام دهند خوب است.
فلان شخص متنفذ را اگر ملاقات نمايند در پيشرفت كارشان مؤثّر است.
فلان مقاله يا كتاب را اگر بنويسند انجام كار مهمّى است...
ولى تمام اين اميال به علّت ضعف قوّه خواستن غالبا از محيط خيال خارج نمىشود و به فعل در نمىآيد.
و بالأخره، مسأله «استقامت و پابرجا بودن» يكى از مهمترين موضوعات دامنهدارى است كه درباره آن كتابها نوشته شده ولى به عقيده من با يك جمله كوتاه مىتوان آن را خاتمه داد و آن اين است كه اگر كسى توانست نسبت به هر عملى كه مىخواهد انجام دهد در قلب خود ميل مستدام ايجاد كند توانسته در هر كارى استقامت داشته باشد. همّت عالى و استقامت، انسان را به اوج عزّت مىرساند.
حضرت «على» (عليه السّلام) فرمود: «الشّرف بالهمم العاليه لا بالرمم الباليه».[16] شرف و افتخار مربوط به همّت عالى است نه به نسبى كه پست است.
شاعر در اين باره مىگويد:
دم ز نياكان مزن اى سفله طبع «لاشرف بالرمم الباليه»
رو چو «على» همّت عالى بيار «الشّرف بالهمم العاليه»
يكى از دانشمندان مىگويد: «براى مردمى كه مىتوانند اراده كنند هيچ عملى غير ممكن نيست».
افرادى كه داراى ثبات و استقامت نيستند مورد اطمينان احدى واقع نمىگردند.
مكرّر شده كه جوانانى تصميم به انجام عملى گرفته و بعد آن را فراموش كردهاند، اين عمل براى آنها جز بدبختى فائده ديگرى نداشت.
شاگرد صنعتگرى اگر در نزد استاد، استقامت و ثبات نداشته باشد هيچگاه استاد حاضر نمىشود كه تمام رموز صنعتى خود را در اختيار او بگذارد چون با خود فكر مىكند كه اگر من با زحمت زياد به او عملى را تعليم دادم قطعا نفعش به ديگرى خواهد رسيد.
شما اگر استقامت نداشته باشيد كسى به شما اطمينان نخواهد داشت دوست نزديك شما اسرار زندگى خود را در اختيارتان نمىگذارد. چون ممكن است امروز در كمال امانتدارى و رفاقت باشيد ولى فردا به كلّى از اين رويه دست بكشيد.
امروز مرد باتقوا و پرهيزگارى هستيد ولى فردا ابدا از آن خبرى نداريد.
وفادارى و استقامت در دوستى، خود بزرگترين وسيله جلب دوستان است.
شما اگر بدانيد يك فردى تا آنجائى كه بتواند در دوستى وفادارى
مىكند و در ناراحتيهاى شما يار و مددكار شما است به هر قيمتى كه ممكن است با او طرح آشنائى خواهيد ريخت و بهترين استدلال شما اين است كه او مرد وفادارى است.
روزى جمعى به رياست يك نفر دانشمند، نزد من آمدند و گفتند: مايليم به فلان كار خير دست بزنيم آيا براى پيشرفت آن كار بايد چه كرد؟
در پاسخ گفتم كه: در مرحله اوّل اين جمعيّت را درست پابرجا نمائيد كه در مشكلات از زير بار زحمت و مشقّت فرار نكنند، چون مسلّم است كه اگر در جمعى استقامت پيدا شد به هر عملى كه از آن مشكلتر نباشد اگر دست بزنند به آخر مىرسانند.
شما اگر حالات رجال سياسى، ... دانشمندان بزرگ، رؤسا، ... شخصيّتهاى باعظمت، مخترعين و اولياء خدا و ... را درست دقّت كنيد مىبينيد كه بزرگترين رمز موفّقيّت آنان همين استقامت بوده است.
و از آن طرف هر عقب افتادگى و بدبختى، هر شكست خوردگى و بيچارگى جز در اثر ترس و سستى و ضعف نبوده است.
لذا اسلام تا مىتوانسته مسلمانان را به استقامت و وفادارى ترغيب فرموده و آنان را با نويد ثواب و گاهى هم با اشاره به رموز استقامت به اين عمل پر ارزش وادار كرده است.
قرآن كتاب آسمانى مسلمانان در مرحله اوّل به پيشواى عظيمالشّأن اسلام براى پيشرفت و موفّقيّت او دستور مىدهد كه بايد در تمام ناراحتيها شكيبا باشد و استقامت را از دست ندهد و همچنين مسلمانان را هم وادار به استقامت و بردبارى نمايد.
«فَاسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ.»[17] (استقامت كن آن چنانكه به تو امر شده است) و هم جمعى كه از كفر به اسلام مشرّف گرديدهاند بايد استقامت داشته باشند.
«و اين عمل يعنى وادار كردن مسلمانان را به استقامت به قدرى بر «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) دشوار بود كه «امام صادق» (عليه السّلام) فرمود:»
بر «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) آيهاى پر مشقّتتر از اين آيه نازل نگرديد.[18]
و نيز «پيشواى اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: سوره هود مرا پير و فرتوت نمود.[19]
در اينجا بعضى از بيخردان كه مقام والاى «پيغمبر اسلام» را نمىدانند مىگويند كه: چون استقامت در مقابل اوامر الهى بسيار كار پر زحمتى است و در اين آيه شريفه «پيغمبر اسلام» مأمور به استقامت است، آن حضرت ناراحت گرديده و اين تعبيرات را نموده است.
بايد به آنها گفت كه:
در سوره شورى هم پروردگار متعال به رهبر عظيمالشّأن اسلام همين امر را فرموده كه: «وَاسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ وَ لاتَتَّبِعْ اَهْوائَهُمْ»[20] و چنانكه مأموريّت دارى استقامت كن و پيرو هواى نفس مردم مباش.
پس چرا «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از آن آيه شكايت نفرمود.
مسلمانان به قدرى با اين همه تأكيدات، سستى و ضعف از خود نشان مىدادند كه در بعضى از جنگها اكثر آنان فرار مىكردند و اطراف «پيغمبر معظّم اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) را خالى مىگذاشتند.
بهترين نمونه براى اثبات اين گفتار، غزوه احد است كه شايد جريان آن جنگ و فرار مسلمين را در كتب تاريخ خوانده باشيد.
و بالأخره باز قرآن، مسلمانان را امر فرموده كه:
«فَاسْتَقيمُوا اِلَيْهِ».[21] در برابر اوامر الهى استقامت نمائيد.
و در ترغيب آنان به اين عمل پر ارزش در دو آيه مىگويد:
«اِنَّ الّذينَ قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ اَلاّتَخافُوا وَ لاتَحْزَنُوا وَ اَبْشِروا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدون».[22]
كسانى كه مىگويند: پروردگار ما خدا است سپس بر سر اين گفتار ايستادگى دارند ملائكه بر آنان فرود مىآيند و به آنان مىگويند هيچ نترسيد و ابدا محزون مباشيد و بشارت باد شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده است.
و نيز فرموده: «وَ اَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لاََسْقَيْنا هُمْ ماءً غَدَقا».[23] اگر در طريقه اسلام و عمل به دستورات دين ايستادگى مىنمودند به آنان آب فراوان مىداديم.
و لذا افراد مسلمانى كه به اين دستور آسمانى عمل كردند به عظمت و شخصيّت فوقالعادهاى رسيدند، اگر چه در ظاهر پستترين افراد به نظر مىآمدند.
«بلال» كه از اهل حبشه و مردى سياه پوست و از بردگان خلف ابن اميّه بود در «دار ارقم» چشمش به جمال پيشواى عظيمالشّأن اسلام افتاد، فريفته آن نور پاك گرديد. سپس در اثر تبليغات آن حضرت مشرّف به دين مقدّس اسلام شد، ولى وقتى آقا و مالك او متوجّه اسلام او گرديد، با ابىجهل (سرسختترين دشمنان «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله)) همدست شد و او را به كمك يكديگر شكنجه و آزار مىكردند. سنگهاى گران و سنگين بر پشتش مىگذاردند كه نمىتوانست از جا حركت كند، او را در برابر آفتاب گرم و سوزان حجاز به قدرى نگاه مىداشتند كه پوست بدنش مىسوخت با آهن گداخته او را داغ مىكردند. ولى بلال در همه حالات صبر مىكرد و با كلمه توحيد و ياد پروردگار، خود را دلخوش مىداشت و بالأخره در اثر صبر و استقامت، «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) دستور فرمود كه او را خريدند و آزاد كردند.
بلال تا آنجا ايمانش كامل شد كه مؤذّن مخصوص «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) گرديد، كس ديگرى با وجود بلال حقّ اشغال منصب او را نداشت. پس از وفات «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) هم باز به توصيه آن حضرت دست از محبّت و علاقه «على و فاطمه» (عليهما السّلام) بر نداشت و آن چنان در ايمان به خدا و محبّت و پيروى خاندان عصمت وفادارى كرد كه از بزرگترين قهرمانان اسلام به شمار آمد و در زمره شجاعترين مسلمانان محسوب شد.
روزى بر منبر اين سخنان را براى جمع زيادى نقل كردم وقتى از منبر پائين آمدم جوانى كه تحت تأثير سخنان من واقع شده بود پرسيد: آيا به چه وسيله ممكن است انسان خود را آن گونه تربيت كند كه در تمام كارها استقامت داشته باشد؟
من گفتم: چند حالتى است كه اگر در انسان وجود پيدا كند او را متزلزل مىسازد و استقامت و پايدارى را از دست او خواهد گرفت و تا انسان آن صفات را از بين نبرد ممكن نيست بتواند استقامت كند.
يك ـ ترس
عمدهترين چيزى كه بشر را از همه كارها باز مىدارد ترس است.
«امام صادق» (عليه السّلام) فرمود: «لايكون المؤمن جبانا».[24] مرد با ايمان، ترسو نمىشود.
«مسلمان از هيچ چيز نمىهراسد، تا وقتى بشر از غير خدا مىترسد به خوشبختى كامل نخواهد رسيد».
به گفته «آنتونيوس بشير»[25] تا وقتى ترس را از قلب خود ريشهكن نسازيد قادر به انجام هيچ گونه كارى نخواهيد بود.
و باز گفته: «ترس سرسختترين دشمن زندگى است.
ترس شما را از سعى و كوشش در تمام اوقات زندگى باز مىدارد».
علّت پيدايش اين حالت در بشر سه چيز است:
اوّل: علاقه شديدى است كه انسان به اهميّت و بزرگى خود دارد مىترسد كه اگر با رفيق خود زيادتر خصوصى شود در يك مجلس با او شوخى و مزاح كند و در نتيجه اهميّتش از دست برود، لذا از همان اوّل با دوست خود زياد طرح علاقه و يگانگى نمىريزد و يا اگر جملهاى را در مجمعى بگويد ممكن است مردم متوجّه گردند كه او داراى اهميّتى نيست، علم و دانش ندارد، لذا ابدا از ترس سخن نمىگويد و يا اگر بخواهد عملى را تعقيب كند چون ممكن است شكست بخورد و در ميان مردم مفتضح گردد هيچگاه به آن كار دست نمىزند و...
دوّم: عدم اعتماد به نفس
به عبارت ديگر انسان گاهى در عين آنكه بسيار با همّت و توانا است ولى با خود گمان مىكند كه وجود بىلياقتى است هر كار جزئى و آسان براى او كه پيش آمد مىكند مىترسد كه مبادا نتواند آن را به پايان برساند.
اگر سخن حكيمانهاى را فكر پاكش درست كرده و مايل شود آن را اظهار كند به خيال آنكه مردم هم او را بىلياقت مىشمارند به ديگرى نسبت مىدهد.
گاهى مىشود كه در مجلسى يك مطلب علمى طرح مىگردد و موضوع باطلى مورد تصديق افراد و رفقايش قرار مىگيرد با آنكه از نظر او اشكالات فراوانى دارد مىترسد به آنها اعتراض كند.
اگر هم يك وقت بر سبيل ندرت سخن مىگويد به قدرى بعدا خود را سرزنش و لعنت مىكند كه براى هميشه خود را غمناك و ناراحت مىسازد اگر با كسى بخواهد دوستى كند با خود مىگويد: من از كجا با اين عدم لياقت مىتوانم شرايط محبّت را به پايان برسانم لذا از همان اوّل دست به دست دوستان نمىدهد.
سوّم: كمكارى و بىتجربگى.
زياد ديدهايم كه اگر هنوز شخصى در ميان افراد سخن نگفته بخواهد سخنرانى كند بسيار مىترسد!
اگر به جوان تاجرى گفته شود كه فلان متاع بسيار پر نفع است و كاملاً برايش صدق گفتار واضح گردد. باز مىگويد: من اين كار را نكردهام مىترسم ضرر كنم.
شخص كار نكرده به قدرى كمرو است كه اگر بخواهد با كسى دوستى و رفاقت كند در مرحله اوّل، اين عمل برايش امكانپذير نيست و بعد هم دوستى او پايدار نمىماند.
علماء اخلاق و روانشناسان اسلامى براى علاج ترس دستوراتى دادهاند كه ما به بعض از آن دستورات كه معالج قطعى اين مرض است اشاره مىكنيم.
اوّل: آنكه تا مىتوانيد حرف ترس به ميان نياوريد هيچگاه نگوئيد مىترسم فلان كار را انجام دهم...
من قادر نيستم اين عمل را به پايان برسانم...
بلكه هميشه كلمات شجاعانه به زبان جارى كنيد بگوئيد همه چيز در مقابل من كوچك است به يارى خدا از هيچ چيز نمىترسم.
دوّم: از هر چه مىترسيد به طرف آن حركت كنيد و در جوار آن زندگى نمائيد مثلاً كسى كه از تاريكى مىترسد مقيّد باشد كه هميشه تنها در ميان تاريكى برود.
سوّم: به عقل خود مراجعه كنيد به شما خواهد گفت كه: اگر خود را ترسو معرّفى نمائيد از شخصيّت شما بيشتر كاسته مىشود افرادى كه شجاعانه به طرف كارهاى بزرگ حركت مىكنند بهتر از شما نبودهاند.
چهارم: هيچگاه گوش به سخنان زنان[26] و افراد ترسو ندهيد[27] آنها ممكن است در اثر محروميّت از پيشرفتهاى زندگى كلماتى را بگويند كه سبب ترس و وحشت شما گردد مثلاً ابدا گوش به اينكه فلان چيز منحوس است آن حيوان شوم است ندهيد.[28]
تا مىتوانيد فكر اينكه من بد اقبالم و يا به بدبختى دچار شدهام نكنيد...
اين سخنان اساسى ندارد نه عقل به شما دستور مىدهد كه خود را با اين كلمات وحشتزده كنيد و نه دين و نه مذهب.
شما با به كار بستن اين دستورات مىتوانيد خود را از اين مرض روانى نجات دهيد.
دو ـ يأس و نا اميدى
حيرتانگيزترين عامل بدبختى و مهمترين وسيله عقبماندگى و اساسىترين آفت استقامت و پافشارى، يأس و نا اميدى است.
«پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: «الامل رحمة لامّتى و لو لا الامل ما رضعت والدة ولدها و لاغرس غارس شجرا».[29] (اميد و آرزو، رحمت است از براى پيروان من، اگر آرزو و اميد نبود مادر به فرزند خود شير نمىداد و همچنين باغبان درختى را نمىكاشت).
اگر افراد بشر اميدوار به آينده نبودند، ممكن نبود دست به كوچكترين كار دنيا بزنند.
بنابراين هر كارى كه در ميان بشر عملى مىشود از اميد آنان سرچشمه گرفته و هر موضوعى كه تعقيب نمىگردد در اثر يأس و نا اميدى بوده است.
مرد با ايمانى كه اعمال زشت را ترك مىكند، نود درصد به اميد ثواب است.
بازرگانى كه كالاى پر قيمت را مىخرد و مىفروشد نيز به اميد استفاده است.
مرد زحمتكشى كه صبح تا به شام خود را آزرده مىسازد، نيز اميد مزد و پاداش دارد.
اگر دوستى، اميد به وفادارى رفيقش نداشته باشد، از همان ساعت اوّل، رفاقت را ترك مىگويد و اين موضوع به قدرى واضح است كه هيچ احتياج به استدلال ندارد.
«پلوتارك» مىگويد: اگر مانند «اريستيد» بيچاره و آواره شوم يا مانند «سقراط» به آتش فقر و فلاكت بسوزم، يا مانند «اناكساگور» در غربت و ناكامى جان بسپارم، هيچ اهميّت ندارد ولى واى اگر ستاره اميد در دلم خاموش شود.[30]
خواننده محترم، براى دفع اين مرض روحى بايد به خود تلقين كنيد كه همه مردم دوستان وفادار مناند.
اگر آنها نباشند خوشگذرانى برايم مفهوم ندارد، همه كارها انجام مىشود و نفع زيادى به دستم خواهد رسيد، روزگار با من موافق است و...
سه ـ كم صبرى
همه شنيدهايد كه مىگويند:
صبر تلخ است و ليكن عاقبت
ميوه شيرين دهد پر منفعت
اين كلام بسيار حكيمانه است واقعا اگر انسان صبر و شكيبائى را فراموش كند در تمام كارها عاجز مىشود.
«امام صادق» (عليه السّلام) فرمود: «من لايعد الصبر لنوائب الدّهر يعجز».[31] كسى كه صبر و بردبارى را براى فشارهاى روزگار ذخيره نكند عاجز خواهد شد.
«اين موضوع مسلّم است كه دنيا خانه بلا است.»[32]
«لرد آويبورى» مىگويد: «مصائب روزگار چون باد مىوزد و مانند باران مىبارد، هيچ كس از دست آن امان ندارد.
زندگى با مصيبت و رنج آميخته است.
هر كس زنده است بايد رنج بكشد و بار مصائب را تحمّل كند.
كسى كه به دريا مىرود دامنش تر مىشود.
كسى كه در خارستان قدم مىزند خارهاى جانگداز پايش را رنجه مىكند.
و هر كس در اين جهان زنده است مصائب و مشكلات، چون زنبور و عقرب بر دلش نيش مىزند و يك دم راحتش نمىگذارد. چه بايد كرد؟ دنيا را اين طور ساختهاند! و ناله و شكايت ثمرى ندارد! جز اينكه فشار مصائب را بيشتر و مشكلات را بزرگتر مىكند».[33]
و از پيشوايان دين اسلام روايات زيادى وارد شده كه فرمودهاند وقتى بر يك مرد با ايمان بلا مىرسد فقط براى اصلاح او است خدا مىخواهد او را در جميع كارها پا برجا سازد.[34]
خواننده عزيز، غم و محنت روزگار دل را روشن و فكر را قوى مىكند.
مصائب بزرگ، مردان بزرگ به وجود مىآورد.[35]
مردى كه كمصبر است، با روبرو شدن اين گونه مصائب خود را از دست مىدهد و اگر دست به كارى بزند با يك ناراحتى بسيار جزئى ديگر نمىتواند استقامت كند.
اگر با شما دوستى كند، در همان اوائل كار بىوفائى خواهد كرد. و هيچ جاى ترديد نيست كه كمصبرى براى پيشرفت مقاصد عاليه بشر بدترين آفت است.
بنابراين مرد خردمند هميشه به فكر نجات از اين مرض روحى است. بايد عقل خود را حاكم قرار دهد و در هر كار صبر و بردبارى داشته باشد تا در مدّت كوتاهى كمصبرى را از بين ببرد.
چهار ـ عجله
علم و تجربه ثابت كرده است كه عجله و شتاب در كارهاى دنيا باعث پشيمانى و ضرر است و به عكس عملى كه پس از انديشه و تأمّل و به موقع خود صورت پذيرد به پايان مىرسد و موجب رضايت خاطر مىگردد و مرد عجول هيچگاه حاضر نيست عواقب كارها را تحت مطالعه دقيق قرار دهد و سپس با متانت به سوى هدف حركت كند.
«پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: «الاناة من اللّه و العجلة من الشّيطان».[36] عجله و شتاب در كارهاى دنيا، در اثر وساوس شيطان است ولى تأمّل و عاقبتبينى از طرف پروردگار جهان است.
تفكّر و انديشه در كارها از نظر اسلام به قدرى پر ارزش است كه شايد پيشوايان دين براى هيچ عملى به آن اندازه نويد ثواب نداده باشند.[37]
معروف است كه مىگويند: «دنيا دار اسباب است»[38] يعنى: هر كارى كه در دنيا مىخواهد عملى شود بايد به وسيله اسبابى انجام گيرد.
بنابراين اگر مرد عجول حوصله نكند كه كارها را به مقامات مربوطه آن ارجاع دهد مسلّما ممكن نيست بتواند به نتيجهاى برسد و وقتى كه كارش به بن بست افتاد و آزرده گرديد، استقامت خود را از دست مىدهد.
و نيز اين افراد غالبا مايلاند كه ديگران هم مانند آنان در اعمال و رفتار عجله كنند اگر رفيق و دوست آنان با آنها همكارى نكند از او منزجر مىگردند و اساسا مسير مرد عجول با يك مرد فكور و عاقبت انديش از هم فاصله زيادى دارد و ممكن نيست كه اين دو نفر با يكديگر بتوانند همراهى كنند و اگر هم براى مدّت كوتاهى آشنائى و دوستى بين آنان برقرار شود ثباتى ندارد.
ولى غالبا اين گونه افراد را زمانه تغيير مىدهد و تجربه برايشان ثابت مىكند كه اين عمل صحيح نيست رفته رفته متوجّه مىشوند كه عجله و شتاب براى پيشرفت مقاصد و منافعشان مفيد واقع نمىگردد.
مرد عاقل هيچگاه به كارى كه نفعى برايش ندارد اقدام نمىكند.
لذا زياد ديدهايم افرادى را كه در جوانى در كارها عجول بودهاند ولى در پيرى متين و بردبار گرديدهاند.
پنج ـ سوءظن
يكى از بزرگترين عوامل عزلت طلبى و عدم استقامت در رفاقت سوءظن به مردم است اين چنين شخصى با خود فكر مىكند كه همه مردم با او دشمناند در و ديوار قصد اذيّت و آزار او را دارند.
اگر بخواهد كوچكترين عملى را انجام دهد افراد با او مخالفت مىكنند.
تا مىتواند در اثر همين حالت با كسى دوستى نمىكند و اگر هم چند روزى با شخصى طرح آشنائى ريخت به مجرّد آنكه دوستش يك عمل يا سخنى برخلاف عقيده او بگويد يا انجام دهد با خود مىگويد: اين مرد قطعا با من ستيزگى و لجاجت نموده ديگر دوستى و آشنائى با او حرام است.
روى اين حساب استقامت و وفادارى را از دست مىدهد و ابدا حاضر نيست در دوستى پايدارى كند و هم چنين گاهى با خود فكر مىكند كه روزگار عليه او مىچرخد اين آسمان و زمين كه به سير خود ادامه مىدهند براى بدبخت كردن او مىكوشند. لذا گاهى ديده مىشود كه افرادى مىگويند:
ما بخت برگشتهايم؟!...
روزگار با ما مساعدت نمىكند!...
ضعيف هميشه پامال است!...
و گاهى هم براى اعتقاد خود اين شعر را شاهد مىآورند:
برو قوى شو اگر راحت جهان طلبى
كه در نظام طبيعت ضعيف پامال است
ولى بايد به آنان گفت كه: در نظام طبيعت اگر ضعيف پايمال بود هيچگاه طفل با آن ضعف در دامن تربيت مادر پرورش پيدا نمىكرد اگر ضعيف در نظام طبيعت پايمال بود هيچگاه دانه گندم در دل خاك رشد نمىنمود و...
پس در نظام طبيعت و دستگاه آفرينش ضعيف طرفدار زيادى دارد.
ولى تو در اثر بدگمانى و ضعف نفس و عدم استقامت و خيالهاى باطل اين گونه گمان كردهاى كه ضعيف پايمال است.
من جوانى را مىشناسم كه به دوستترين افراد و نزديكترين آشنايان خود به قدرى بدبين است كه نمىتواند براى يك ساعت هم با آنها در يك مجلس بنشيند.
او با خود خيال مىكند كه وقتى با آنها مجالست كند او را سحر و جادو مىكنند ولى در اثر تجربيّات فراوان و ايجاد ايمان در قلب خود توانست اين بدگمانى را از خود دور كند و معتقد گردد كه همه افراد مخلوق آن خدائى هستند كه نعمتهاى زيادى را به رايگان به او داده است و اگر با ايمان كامل به دستورات پروردگار مهربان عمل كند قلوب مردم را متوجّه او مىگرداند و همه عالم را به نفع او وادار مىكند.
قرآن مجيد مىفرمايد: «وَلَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى امَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ».[39] اگر مردم دهكدهها ايمان آورده و پرهيزگارى كنند بركتهاى آسمان و زمين را بر آنان مىگشائيم.
شش ـ تنبلى
شما وقتى كلمه تنبلى را مىشنويد قطعا يك فرد بىاراده در ذهنتان مجسّم مىشود كه در گوشهاى نشسته و زانوها را در بغل گرفته و هر كارى را به او پيشنهاد مىكنند به علّت تنبلى، حالش اقتضا ندارد كه انجام دهد و شما شديدا از او بدتان مىآيد و انزجار عجيبى نسبت به او در قلب خود احساس مىكنيد.
در خارج هم همين گونه است هيچگاه مردى كه تنبلى را پيشه خود كرده دست به كارهاى پر زحمت نمىزند وفادارى و استقامت در دوستى و سائر كارها از او خيلى بعيد است و به هيچ چيز علاقه ندارد جز به تنپرورى و عزلتطلبى!
حتّى نسبت به زندگى خودش نقش تماشاچى را بازى مىكند او ابدا احساس نمىكند كه خودش ذينفع و مسئول اين زندگانى است.
اگر كسى بزرگترين ضرر را به او وارد سازد نمىتواند اعتراض كند.
اگر زن و فرزندش دست به مهمترين جنايات بزنند براى او سهل و آسان است، اهميّت نمىدهد و به گفته يكى از دانشمندان اروپا مرد كاهل، مانند ساعتى است كه فاقد هر دو عقربه است لذا بودن و نبودن او يكسان و بىتفاوت است.
خواننده محترم، مرض تنبلى به قدرى مهلك است كه مانند آن هيچ مرضى در اضمحلال انسان نمىكوشد. لذا هر چه زودتر بايد به فكر علاج آن برآمد.
«س.ا.ماردن» در كتاب «اسرار كاميابى» مىنويسد: «كسى كه در دوران خردسالى تنبل است حتما در دوران سالخوردگى نيز تنبل خواهد بود چه تنبلى در انسانها رشد و نموّ مىكند و اگر در آغاز به صورت يك رشته تار عنكبوت باشد در پايان كار به صورت يك سلسله زنجير در مىآيد، تنبلى آهسته حركت مىكند ولى فقر به زودى از او پيش مىافتد، معنى كامل تنبل بودن فقير ماندن است».
دين مقدّس اسلام هم با اصرار زيادى پيروانش را به كسب و كار و جديّت در امور معاش ترغيب فرموده كه اگر بخواهم درباره آن بحث كنم زياد به طول مىانجامد.
فقط بايد گفت: كاهلى و تنبلى يك نوع خودكشى است زيرا مرد كاهل و تنبل به اندازه كافى مرده است اگر چه از زندگى حيوانى همچنان برخوردار مىباشد.
يك روز در جلسهاى كه براى جمعى از دوستان در اخلاقيّات حرف مىزدم به مسأله تنبلى اشاره كردم بعد از جلسه يكى از دوستان گفت: جناب آقاى «ابطحى» هر كس تا حدّى به اين مرض روحى مبتلا است. لذا از شما تقاضا داريم كه اگر داروى شفابخشى براى رفع اين مرض خطرناك در نظر داريد در اين جلسه يا در مجلس بعدى بيان كنيد.
من گفتم: غالبا افراد تنبل مردمان بىعلاقه و خسته جامعه مىباشند و از طرفى هم، چون مجبور به كار و تحصيل روزى هستند بايد با خستگى زحمت بكشند و اين عمل خود بيشتر موجب ناراحتى آنان مىگردد.
چند سال قبل يكى از پزشكان در مجلّهاى شرحى راجع به آزمايشهاى خود كه ثابت مىكرد «ملالت و بيزارى از كار، توليد خستگى مىكند » منتشر ساخت.
پزشك مزبور عدّهاى از شاگردان را بر سبيل آزمايش به كارهائى واداشت كه مىدانست هيچ گونه علاقه و ميلى بدان ندارند. نتيجهاش چه شد؟!
شاگردان به زودى احساس خستگى و سستى كردند، از سردرد و خستگى چشم، شكايت نمودند، تند مزاج و عصبى شدند در مورد بعضى از آنها حتّى عمل هاضمهشان نيز مختل گرديد.
آيا تمام اينها «تصوّرى» بود؟
خير، آزمايشهائى كه از دستگاههاى هاضمه، گردش خون و تنفّس اين شاگردان به عمل آمد نشان داد كه وقتى انسان از كارى ملول و كسل است فشار خون و مصرف اكسيژن به طور محسوس تنزّل مىكند و به محض اينكه شخص، احساس علاقه و خوشى در كار خود بكند عمل بدن مجدّدا تنظيم مىشود.
دكتر «تورانديك» اظهار داشت كه:
«ملالت و بيزارى از كار، يگانه عامل كاستن از فعّاليّت انسان مىباشد.»
پس بنابراين نبايد هيچگاه افراد تنبل را به كارهائى كه به آن علاقه ندارند وادار كنيد. بلكه براى از بين بردن اين مرض روانى بايد اوّل تحقيق نمائيد كه او به چه كار علاقهمند است. سپس همان را به او پيشنهاد كنيد. هيچگاه به فكر آن نباشيد كه اين عمل بىارزش است فائدهاى ندارد بگذاريد عادت به كار كردن و زحمت كشيدن نمايد تا خود به خود اين مرض از بين برود و اگر هم شخصى است كه ابدا به هيچ كار علاقه ندارد بايد در مرحله اوّل يك عمل كمزحمت و پر نفعى را در مقابل او گذاشت و سپس او را با يادآورى منافع آن عمل علاقهمند به انجام آن كار كرد تا رفتهرفته اين مرض از او دفع شود.
دوستان، شما مىتوانيد با اين دستورات خود را به استقامت و پايدارى وادار كنيد و براى هميشه در دوستى و رفاقت وفادار باشيد.
سقراط حكيم گفته: «اگر خواستى كسى را به دوستى و رفاقت انتخاب نمائى:
اوّل: بايد از حال وى تفتيش كنى كه در كودكى نسبت به پدر و مادر و خواهر و برادر و فاميل خود چگونه رفتار مىنموده پس از تفحّص كامل اگر دانستى كه با آنها به خوبى و درستى سلوك مىكرده و نسبت به آنها وفادار بوده و در انجام وظيفه تنبلى نمىكرده آنگاه اميد به دوستى او داشته باش».
توضيح آنكه اگر در مقابل افرادى كه كمال محبّت را بايد به آنان داشته باشد استقامت كرده و وفادار بوده است در اين دوستى هم پايدار و وفادار خواهد بود.
باز حكيم نامبرده مىگويد:
«دوّم: ببين سلوك او با دوستانى كه پيش از تو داشته چگونه بوده است اگر نسبت به آنها به شرايط دوستى و مودّت عمل مىكرده و در انجام وظائف دوستى تنبلى نمىكرده او را به دوستى خود انتخاب كن».
«سوّم: نگاه كن كه ميل و رغبت او در چيست اگر تنبلى و راحتطلبى و خودخواهى بر او غالب گرديده و از آن طرف ميل به عيّاشى و شهوتپرستى دارد بدان كه همين صفت موجب تقاعد او مىشود و حقوق دوستى و مودّت را ادا نخواهد كرد و استقامت و پايدارى نخواهد داشت».
«دانشمند بزرگ علاّمه نراقى كه يكى از علماء علم اخلاق و صاحب كتاب «معراج السّعادة» و «جامع السّعادات» است، مىگويد:»
«اعلم ان من تمام الحبّ للاخوان فى اللّه الوفاء و هو الثبات على الحبّ و لوازمه و ادامته الى الموت و بعده مع اولاده و اصدقائه».[40]
وفا متمّم دوستى در راه خدا است و معنى وفا اين است كه در دوستى و لوازم آن استقامت و ثبات داشته باشى، تا دم مرگ او را از دست ندهى و پس از او هم به اولاد و دوستانش محبّت كنى.
استاد روانشناس «جوجيتسو» به شاگردان خود مىگفت: «چون بيد خم شو و چون بلوط مقاومت كن».
«مستر كارنگى» مىگويد: «به نظر شما علّت اينكه لاستيكهاى اتومبيل تا اين درجه فشار را تحمّل كرده و بالا و پائين مىپرند چيست؟
در ابتدا كارخانجات تهيّه كننده لاستيك كوشيدند لاستيكهائى بسازند كه با تكانهاى شديد جادّه مقاومت كند ولى به زودى متوجّه اشتباه خود شدند. زيرا لاستيكهاى آنها در مدّت كوتاهى خُرد شده و تكّه تكّه گرديد آن وقت همين لاستيكهاى بادى ساخته شد كه فشار و تكان دستاندازهاى جادّه را در خود جذب مىكنند.
اگر من و شما هم بخواهيم در جادّه حيات بدون تكان و دستانداز به راحتى پيش برويم بايد بياموزيم كه چگونه
مىتوان فشار و تكان جادّه پر مانع و ناهموار حيات را در خود جذب كرد و لذا بايد در مقابل شدائد استقامت ورزيد و دوستى را از دست نداد».
امتياز دستورات اسلام بر گفتار دانشمندان
شما اگر در كتب دانشمندان و فلاسفه از زمان سقراط و افلاطون كه تقريبا حدود 400 سال قبل از ميلاد مسيح بودهاند تا اين زمان را دقّت كنيد خواهيد ديد كه آنچه آنان دستور استقامت به نوع بشر دادهاند براى پيشرفت مقاصد مادّى و دنيائى بوده است.
من نمىگويم اين عمل صحيح نيست ولى اگر كسى قانونى جعل كند و منافع مادّى و معنوى را با هم بتواند براى پيروان خود جلب نمايد مسلّما كاملتر است.
توضيح آنكه گاهى مىشود يك شخص در ضمن تعليم استقامت و وفادارى مستمعين خود را فقط متوجّه امور مادّى و دنياى محدود قابل زوال مىنمايد و گاهى يك فرد آسمانى در ضمن آوردن قوانين اخلاقى مردم را سوق به ايمان و اهميّت آن مىدهد و آنان را متوجّه عالمى مافوق اين جهان هم مىنمايد و به اين وسيله دائره فعّاليّت فكر آنها را وسعت مىدهد.
بنابراين امتياز اسلام و دستورات دين بر سخنان و گفتار دانشمندان غير مسلمان كاملاً واضح مىگردد.
شما در جملهاى كه از علاّمه نراقى نقل كردم دقّت كنيد.
تنها او كه در مهد دين تربيت شده در ضمن گفتارش كلمه «اللّه» را اضافه مىكند و به اين وسيله مردم مسلمان را متوجّه مىسازد كه اگر مىخواهيد در
دوستى وفادار باشيد بايد براى خدا و در راه او دوستى نمائيد.
دوستان، به حدّى اسلام ادامه و استقامت در دوستى و مودّت را اهميّت داده و به مردم مسلمان امر فرموده كه بايد در علاقه به يكديگر پا برجا باشند كه «پيغمبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فرمود:
«انّ اللّه يحبّ المداومة على الاخاء القديم فداوموا عليه».[41]
پروردگار بزرگ دوست مىدارد كه مردم مسلمان در دوستيهاى پر سابقه ثابت قدم باشند و رفقا و آشنايان قديمى را از دست ندهند، پس (اى مسلمانان) دوستى را هميشگى كنيد و در آن محبّتها پا برجا باشيد.
و كسانى كه اين عمل پر ارزش را ترك مىكنند اسلام، آنان را مردمانى خام و نادان دانسته زيرا حضرت «على» (عليه السّلام) فرمود:
«مودّة الاحمق تزول كما تزول التراب». دوستى و رفاقت شخص نادان و بىخرد از بين رفتنى است آن چنانكه خاك و غبار از هم مىپاشد و باد مىبرد.
و گاهى هم دوستى را رَحِم و قرابت فرض كرده و قطع كننده آن را مانند كسى مىداند كه از اقوام خود دورى مىكند.
«امام صادق» (عليه السّلام) فرمود:
«مودّة يوم ميلة و مودّة شهر قرابة و مودّة سنة رحم ماسة من قطعها قطعه اللّه».
دوستى و آشنائى يك روز، علاقه و رفاقت كوتاهى است ولى اگر مودّت تا يك ماه به طول انجاميد، اين خود
خويشاوندى است و اگر يك سال ادامه داشت رفيق مورد علاقه را مانند رحم و اقوام نزديك مىنمايد كه اگر با او قطع مراوده كند خدا عمر او را كوتاه مىگرداند.
(نقل از كتاب اتّحاد و دوستى)
بدون ترديد هيچ عاقلى منكر اهميّت فكر كردن و يا فكر را به كار انداختن در مسائل مهمّ و مختلف زندگى و علمى نبوده و نخواهد بود.
تفكّر، بزرگترين راز موفّقيّت در همه چيز و در همه كار و بلكه از سفارشات مؤكّد قرآن مجيد است، آنجا كه فرموده:
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الاَْعْمى وَ الْبَصيرُ اَفَلا تَتَفَكَّرُونَ».[1]
و فرموده: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ».[2]
و فرموده: «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ».[3]
و فرموده: «كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».[4]
و فرموده: «وَتِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ».[5]
مىبينيد كه پروردگار متعال فرق بين كور و بينا را با «تفكّر» تعيين كرده، و آيات خود را براى «تفكّر» بيان فرموده، و قصص قرآن را براى متفكّرين نقل كرده، و مثالها و اندرزهاى اين كتاب مقدّس را براى متفكّرين توضيح داده است.
«تفكّر» به قدرى در اسلام پر ارزش است كه يك ساعت آن را معادل و بلكه بالاتر از يك سال عبادت مىداند.[6]
«اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) فرمود: تفكّر، انسان را به سوى نيكى مىكشاند و به اعمال نيك وادار مىنمايد.[7]
حضرت «على بن موسى الرّضا» (عليه السّلام) فرمودند: عبادت، به زيادى نماز و روزه نيست، بلكه تنها عبادت با تفكّر در امر الهى محقّق مىشود.[8]
بنابراين هر انسانى كه متفكّرتر است پر ارزشتر است و بايد يك سالك الى اللّه تا مىتواند فكر خود را تقويت كند و به هر مرحلهاى با تفكّر كامل قدم بگذارد و كوچكترين بىتوجّهى نسبت به آن مرحله نداشته باشد، ولى مسأله مهمتر اين است. كه بايد علاوه بر تقويت فكر، تمركز فكرى هم داشته باشد، يعنى تمركز فكر خود را در اختيار بگيرد كه اين موضوع (يعنى تمركز فكر در امور معنوى) از اساسىترين مسائل زيربنائى و پر اهمّيّت سير الى اللّه است. و از شعاعهاى استقامت است.
يكى از موفّقترين شاگردان مكتب سير و سلوك و روندگان راه خدا و علماء اهل معنى در ضمن نامهاى مىنويسد:
من كه شاگرد خوب استادم بودم. و كوشش مىكردم تمام دستورات استاد عزيزم را مو به مو اجرا كنم، فكر مىكردم پس از مرحله توبه و استقامت ديگر وقتى بخواهم نماز بخوانم لحظهاى توجّهم از خداى تعالى سلب نمىشود. امّا متأسّفانه ديدم باز هم در نمازها حواسم پرت مىگردد و توجّه زيادى به خداى تعالى ندارم، به محضر استادم رفتم و از وضع روحى خود شكايت كردم و از آن بزرگوار استمداد نمودم تا مرا راهنمائى كند، او در جواب من فرمود: بايد در تو «تمركز» فكر ايجاد شود و با اين جمله دست مرا گرفت و به اتاق خلوتى برد و گفت: فرزندم، هر زمان خواستى عبادتى، نمازى و يا هر كار ديگرى كه بايد در آن حواست جمع باشد انجام دهى، اوّل كارى كه بايد بكنى اين است كه نگذارى چيزهائى كه به آن علاقه بيشترى دارى در مقابلت باشد و آنها را ببينى، يعنى نگذارى تو را آنها به خود جلب كنند، مثلاً زنت، فرزندانت و يا مناظر زيبائى كه در آن ساعت فكر تو را به خود جلب مىكند. در مقابل و يا در منظرت باشد.
و از همين جهت است كه در اسلام براى كسى كه مىخواهد نماز بخواند دستور رسيده كه بايد به اطراف نگاه نكند و با كسى حرف نزند، چيزى نخورد، خنده و گريه نكند، يعنى به چيزهائى كه او را به خنده و يا به گريه در مىآورد توجّه نكند، اينها همهاش براى به وجود آوردن تمركز فكر و توجّه كامل به پروردگار است.
بنابراين به هر وسيلهاى كه ممكن است بايد بكوشى تا اختيار تمركز فكرت را در دست بگيرى. يعنى بتوانى به هر چه در هر وقت مىخواهى تمركز فكرى پيدا كنى، و وقتى به چيزى توجّه پيدا كردى آن چنان تمركز فكرى به آن داشته باشى كه هيچ چيز حواست را پرت نكند.
و بالأخره يكى از مهمترين وظايف كسى كه مىخواهد سير الى اللّه بكند اين است كه اختيار تمركز فكرش را داشته باشد.
سپس استاد به من گفت: هر مرتاضى و يا سالك الى اللّهى، يا مكتشفى و يا مخترعى و يا مطالعه كنندهاى و يا هر كسى كه بخواهد كار صحيح و سالم و درستى بكند بايد تمركز فكرى داشته باشد و در حقيقت تمركز فكر مايه جميع كارهاى صحيح و درست است.
لذا اگر تو نتوانى در خود تمركز فكر به وجود بياورى و با حواس پرتى بخواهى سير الى اللّه كه بسيار مشكل است و بلكه مانند صراط قيامت از مو باريكتر و از شمشير برندهتر است انجام دهى، به هيچ وجه موفّقيّت نخواهى داشت. پس بكوش تا در خود تمركز فكر به وجود آورى و اختيار افكارت در دست خودت باشد.
من كلمات او را شنيدم و تصميم داشتم به هر نحوى كه شده آنها را عمل كنم ولى متأسّفانه نمىتوانستم تمركز فكر براى خود به وجود آورم.
لذا براى مرتبه دوّم نزد او رفتم و از او تقاضا كردم به من بگويد چگونه در خود تمركز فكر را به وجود آورم، او به من در اين ارتباط چند دستور داد كه من آنها را عمل كردم و بحمداللّه به نتايج خوبى رسيدم.
اوّل:
استادم مىگفت: اگر مىخواهى تمركز فكرت در اختيارت قرار بگيرد بايد روزى يك ساعت تا چهل روز در اطاق كوچكى كه هيچ نوع تزئينات و چيزهائى كه توجّهت را به خود جلب مىكند نداشته باشد، عبادات و دعاها و تلاوت قرآنت و بخصوص اذكار را در آنجا انجام دهى و خود را صد در صد در محضر خدائى كه محيط بر همه چيز است بدانى و به چيزى غير او فكر نكنى و با دقّت كامل مهار فكرت را در دست بگيرى و نگذارى كوچكترين حواس پرتى عارضت گردد، در اين صورت مىتوانى به مقصد برسى و تمركز فكرت را در اختيار بگيرى و اين كار را تمرين نمائى.
دوّم:
استادم فرمود: يكى از چيزهائى كه فكر را متمركز مىكند عشق و علاقه شديد به چيزى يا به فردى از افراد است، عشق تمام فكر انسان را به معشوق متمركز مىكند و حواسش را از چيزهاى ديگر جمع مىنمايد، اگر انسان بتواند به كارى كه مىخواهد انجام دهد. علاقه پيدا كند و به آن كار عشق بورزد، كارش را با تمركز فكر و صحيح انجام مىدهد. پس بدون ترديد يكى از راههاى در اختيار گرفتن تمركز فكر اين است كه انسان عشق و علاقه شديدى در خود قبل از انجام هر كار نسبت به آن كارى كه مىكند به وجود آورد.
توضيح آنكه: انسان نبايد كارى را كه به آن علاقه ندارد (بخصوص كارهاى فكرى) انجام دهد، زيرا در اين صورت آن كار با حواس پرتى و ناصحيح انجام مىشود.
بنابراين من به تو توصيه مىكنم هر كارى را كه مىخواهى انجام دهى اوّل آن را، نتايج آن را، اهمّيّت آن را، نقش آن را در سعادت خود و يا اجتماع بشناس و سپس به آن عشق پيدا كن كه در آن وقت به موفّقيّت كامل خواهى رسيد.
سوّم:
استادم فرمود: يكى ديگر از چيزهائى كه تمركز فكر را در اختيار تو قرار مىدهد توكّل به خدا است، من در اينجا نمىخواهم تو را به مرحله توكّل وارد كنم. زيرا توكّل از مراحل بالائى است كه تو هنوز نمىتوانى به آن دست يابى. ولى در همين مرحله تو بايد بدانى كه همه كارها دست خدا است، لذا نبايد از آيندهات، از فقرت، از مرضت، از هر نوع چيزى كه از آن نگرانى دارى بترسى و حواست پرت آنها باشد، و الاّ هر مقدار ايمانت به خدا و توكّلت به پروردگار كمتر باشد مسائل زيادى در زندگى حواست را پرت مىكند و نمىتوانى در چيزى كه بايد تمركز فكر در آن داشته باشى حواست را جمع كنى.
سپس استاد فرمود: مطلبى كه بعضى آن را «سرّ اكبر» يا راز بزرگ مىنامند. اين است كه اگر مىخواهيد كسى را نصيحت كنيد و يا مطلبى در خودتان و يا ديگرى اثر مثبت داشته باشد آن را در بخش دوّم از سه بخش خواب و «خلسه» و بيدارى تلقين نمائيد، زيرا در آن زمان تمركز فكرى بيشترى انسان دارد.
توضيح آنكه انسان وقتى مىخواهد بخوابد ابتداء بيدار است و سپس به حال «خلسه» مىرود يعنى بين خواب و بيدارى قرار مىگيرد و بعد بخواب عميق فرو مىرود.
آنچه مورد بهره بردارى در تمركز فكر و تلقين بايد قرار بگيرد مرحله دوّم (حالت خلسه) در هنگام بخواب رفتن و در هنگام بيدار شدن است، چون اشخاص در اين مرحله 7 تا 10 دقيقهاى در حالت خلسه و هيپنوتيزم و تمركز فكر هستند.
لذا هر گونه تلقين و اندرز و سخن در او اثر مىكند و اثر بسيار عميق و ارزندهاى دارد، نهايت بايد راز قوانين تلقين را انسان بداند و متوجّه باشد كه تلقين با يك بار در حالت خلسه در خود و يا در طرف اثر نمىكند، بلكه بايستى 20 بار هر تلقينى تكرار شود، مثلاً بيست بار در صبح بگويد: «من شجاع هستم». تا از هيچ چيز نترسد و استقامت پيدا كند.
و نيز تلقين در يك روز يا دو روز اثر نمىكند، بلكه بايستى بيست روز تا چهل روز تكرار شود، البته اثرش در اشخاص (به خاطر تفاوت درجه تلقين پذيرى آنها) فرق مىكند و بايد دانست كه جملهاى كه بايد تلقين گردد نبايد هر روز عوض شود، بلكه حتّى در تمام مدّت چهل روز يك مطلب تلقين گردد، و اگر تلقين به وسيله ضبط صوت به عمل آيد بهتر است و انسان ديرتر از حالت خلسه بيرون مىآيد، و ديگر آنكه تلقين نبايد حالت منفى داشته مثلاً حتّى نگويد: كه «من مريض نيستم» بلكه بگويد: «من سالمم» و يا «من ضعيف نيستم» بلكه بگوئيد: «من قويم» و جملهاى را كه مىخواهيد به خود تلقين كنيد يا بايد با صداى خود و يا با صداى كسى كه دوستش داريد (مثلاً استادتان) در نوار كاست ضبط كنيد و شب، قبل از بخواب رفتن و يا صبح قبل از بيدار شدن ضبط صوت را روشن كنيد و آن جملات را بشنويد.
و بالأخره جملهاى كه بايد به شما تلقين شود اگر با مهربانى و كمال محبّت ادا گردد و بيست مرتبه هر روز در مدّت چهل روز تكرار شود نتيجه مطلوبى خواهيد گرفت.
در هندوستان در شهر پونا وقتى در كنار رودخانه آن شهر ايستاده و منتظر يكى از دوستان بودم، مردى را ديدم كه اعمال خارق العادهاى انجام مىداد او با زبانهاى مختلف كه من جمله عربى و فارسى بود حرف مىزد زيرا اوّل فكر مىكرد من عربم و با عربى حرف زد و بعد كه متوجّه شد من فارسم با من فارسى سخن گفت در علوم غريبه استاد بود هيپنوتيزم و خواب مغناطيسى از كارهاى معمولى او بود در همان مدّتى كه در كنار رودخانه نزد من ايستاده بود چند قلم از هنر نمائيهاى خود را به معرض نمايش گذاشت كه مرا متعجّب كرد، از او پرسيدم: بزرگترين رمز موفّقيّت تو در اين همه هنر و دانش چيست؟ او به من گفت:
عمده موفّقيّت من و مايه اصليش مسئلهاى بوده كه استادم در اوايل شروع به رياضتم به من دستور داد و آن اين بود كه چندين ماه مرا وادار به در اختيار گرفتن تمركز فكرم نمود.
او به من گفت: كه اگر فكرت را متمركز كنى و حواست را جمع نمائى به آنچه بخواهى مىرسى.
او مىگفت: حواس جمعى در هر كارى لازم است و تمام كارهاى فوقالعاده و بلكه خارق العاده با حواس جمعى بايد انجام شود.
من در مدّت عمرم به تجربه فهميدهام كه حتّى تردستيها و چشمبنديها و هيپنوتيزم و كليّه علوم غريبه و تمام اعمالى كه مرتاضها انجام مىدهند بدون تمركز فكر امكان پذير نيست.
آن هنرمند هندى به من مىگفت: من در جوانى آن قدرى كه براى به دست آوردن تمركز فكر تلاش كرده و زحمت كشيدهام براى هيچ مسئله ديگرى از قبيل اين همه هنرهائى كه شما از من مشاهده مىكنيد رنج نبردهام. زيرا به هر هنرى كه مىرسيدم مىديدم مايه اوليّه و زير بنايش تمركز فكر است.
من در شهر بنارس سالها عاشق دخترى بودم و چون به او تمركز فكر پيدا كرده بودم تمام اعمال و حركات او را با آنكه فاصله مكانى زيادى از من داشت مىديدم و مشاهده مىنمودم و تمام اعمالش را زير نظر مىگرفتم من الآن اكثر اعمال خارق العاده را با نيروى تمركز فكر انجام مىدهم.
بعضى معتقدند كه اگر انسان بتواند به نيروى تمركز فكر به طور كامل و صحيح دست يابد همه كارهاى خارق العاده را مىتواند انجام دهد. زيرا روح انسان داراى نيروى عجيب و بلكه چون منتسب به خدا است و خداى تعالى فرموده: «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى»[9] داراى نيروى بىنهايت است.
بر اين اساس اگر روح انسان تمام نيروى فكرى خود را روى چيزى بسيج كند و تمركز در خود به وجود آورد قطعا همه كارهاى مهم را مىتواند انجام دهد.
شايد شما شنيده باشيد كه بعضى از مرتاضها در اين مملكت مىتوانند قطار را نگه دارند من خودم مىتوانم آهو را در حال فرار فقط با تمركز فكر و نگاه به او، او را در جاى خود ميخكوب كنم و نگذارم فرار كند من خودم مىتوانم مار و حيوانات ضعيفى مانند آن را در اثر قوّه اراده و تمركز بىجان كنم و حتّى او را بخشكانم.
واقعا هم اين مرتاض هندى مىتوانست اين كارها را بكند و همان گونه كه او مدّعى بود من هم معتقدم كه او تمام هنرهاى فوق العاده و عجيب و غريب را با تمركز فكر انجام مىداد.
يكى از سالكين الى اللّه در شرح خاطرات خود نوشته كه: من به هيچ وجه نمىتوانستم در عبادات و يا در مراحل كمالات تمركز فكر كه از اساسىترين شرايط موفّقيّت است داشته باشم. لذا نزد استاد عزيزم، رفتم و از او تقاضا نمودم كه مرا از اين حواس پرتى نجات داده و راه به دست آوردن تمركز فكر را به من تعليم دهد.
او پس از چند سؤال از وضع زندگى من و متوجّه شدن به اينكه من در كارهاى روزمره بسيار نامنظّمم به من گفت: بايد تصميم بگيرى كه در تمام كارهاى كوچك و بزرگ منظّم باشى تا آنكه در دراز مدّت تمركز فكر در تو به وجود آيد.[10]
او در ابتدا به من دستور محاسبه و مراقبه را داد و گفت: در هر روز يك جلسه براى بررسى اعمالت تشكيل بده و افكار و صفات و اعمالت را محاسبه كن يعنى بنشين و از اوّل صبح تا موقع خواب تمام اعمالت را از نظر بگذران (اين عمل حافظه را هم زياد مىكند) كه اگر اعمال نامنظّم و بيهودهاى انجام دادهاى از آنها شرمنده خواهى شد و فردا آن اعمال را تكرار نخواهى كرد و در نهايت اگر بعضى از آنها گناه باشد استغفار مىنمائى كه اسم اين عمل محاسبه است.
دوّم در شبانه روز مراقب باش كه مبادا كارها را بىحساب و بدون برنامه انجام دهى و مرتّب مراقب اعمال و رفتارت باش كه از حدّ وسط خارج نشود و به طرف افراط و تفريط انحراف پيدا نكند و گناه و معصيت به هيچ وجه ننمائى و در تمام كارها نظم را رعايت نمائى كه نام اين عمل مراقبت است و سپس فرمود: بايد مقيّد باشى كه در تمام كارها نظم و ترتيب عقلائى و دقيق را رعايت كنى.
و اين را بدان كه نظم، در دراز مدّت انسان را از حواس پرتى نجات مىدهد و كمكم در انسان تمركز فكر به وجود مىآورد. زيرا وقتى انسان همه كارهايش روى حساب بود و صبح كه از خواب برخاست مىدانست كه تا شب چه بايد بكند و در هر ساعت معيّن شده بود كه چه اعمالى در آن ساعت بايد انجام دهد فكرش راحت و طبعا از اضطراب و تشتّت فكر و حواس پرتى نجات پيدا مىكند.
نظم در زندگى سبب راحتى فكر و تمركز آن مىگردد زيرا وقتى فكر انسان آرامش داشت و راه صحيح خود را انتخاب نمود و مدّتى به اين برنامه عادت كرد. از ناراحتيهاى فكرى و تشتّت آن نجات پيدا مىكند غالبا كسانى كه نامنظّماند در كارها سرگردانند و نمىدانند چه بايد بكنند اين سرگردانى و پريشانى كمكم در فكر آنها اثر مىگذارد و فكرشان هم سرگردان و پريشان مىشود و نتيجه اين پريشانى اين است كه هيچگاه به كارى دل نمىبندند و هيچ كارى را به پايان نمىرسانند و همه كاره هيچ كاره هستند.
يك شخص نامنظّم شب كه مىشود هيچ كارى را نكرده و خسته هم شده است! ولى يك فرد منظّم همه كارهايش را به موقع انجام داده علاوه بر آنكه خسته نشده نشاطى هم پيدا مىكند و با خود مىگويد: بحمداللّه همه كارها را به موقع انجام دادهام.
و بالأخره همه انبياء و اولياء (عليهم السّلام) و تمام حكما و دانشمندان به نظم در زندگى در امور جزئى و كلّى سفارش كرده و خودشان به آن عمل نموده و فوايد بسيارى براى آن ذكر كردهاند.
كه يكى از آن فوايد اين است كه اگر كسى نامنظّم باشد به هيچ وجه نمىتواند داراى تمركز فكر و استقامت گردد و به عكس نظم در امور تمركز و آرامش فكرى و استقامت به وجود مىآورد.