مسعودى در مروج الذهب مى نويسد كه واقدى گفت : من با دو نفر از مسلمانان دوست بودم كه يكى
از آنـهـا سـيدى بزرگوار و عاليقدر بود من با او مانند يك روح بوديم در دو بدن تنگ دستى
عـجـيـبـى در ايـام عيدى بمن رو كرد زنم گفت البته ممكن است ما در اين ناراحتى صبر كنيم ولى
اطـفـال كـوچـكـم ، كـودكان همسايه را مى بينند و قطعا ناراحت مى شوند اگر بتوانى وسيله اى
فـراهـم كـن كـه براى اطفال فقط لباسى تهيه كنم من نامه اى بدوست هاشميم نوشتم و از او
تـقاضاى كمكى نمودم كيسه اى سربسته در پاسخ نامه ام فرستاد و در روى آن نوشته بود
كه در داخل كيسه هزار درهم است كه براى تو مى فرستم .
هنوز سركيسه را باز نكرده بودم بناگاه از آن دوست ديگرم نامه اى آمد در آن نوشته بود كه
تـنـگ دسـتـى بـمـن رو كـرده اگـر مـى تـوانـيـد كـمـكـى بـمـن بـنـمـائيـد مـنـهـم بـدون هـيـچ
تـاءمـل هـمـان كـيـسـه را بـراى او فـرسـتـادم و از كـثـرت شـرمـسـارى از
مـنـزل خـارج شـدم و بـمـسـجـد رفـتـم شـبـرا در مـسـجـد گـذرانـدم فـردا كـه
بمنزل برگشتم خوشبختانه زنم بمن سرزنش نكرد ولى هنوز چند دقيقه اى نگذشته بود كه
رفيق هاشميم نزد من آمد و كيسه سربسته را در دست گرفته و گفت بايد بگوئى كه آن كيسه
را چه كرده اى من جريان را برايش نقل كردم او در پاسخ گفت :
هـنـگـامـيـكـه نـامـه تـو بـمـن رسـيـد هر چه داشتم سر جمع كردم و همان هزار درهم را براى تو
فرستادم پس از ارسال وجه ، برفيق ديگرم نوشتم كمكى بمن بنما.
چـيـزى نـگـذشـت كـه ديـدم هـمـان كـيـسـه خـود را كـه بـراى تـو فـرسـتـاده بـودم بـراى مـن
ارسال داشت منهم آنرا برداشتم و نزد تو آوردم سپس آن رفيق ديگر را خواستند و هزار درهم را
مـيـان خود تقسيم نمودند وقتى سرگذشت را بماءمون اطلاع دادند دستور داد هفت هزار دينار بين
ما تقسيم كنند كه بهر يك دو هزار دينار رسيد و هزار دينار را هم بزوجه ام اختصاص داد.
مـن وقـتـى ايـن قـضـيـه را بـراى يـكـى از دوسـتـانـم نـقـل مـى كـردم او بـمـن گـفـت : ايـن
عمل كه انسان آنچه دارد به ديگران بدهد و بزن و فرزندان خود سخت گيرى كند مگر از نظر
اسلام عمل زشتى نيست ؟ مگر قرآن بپيغمبر مكرم - صلى الله عليه وآله - دستور نمى دهد كه :
ولا تبسطها كل
البسط فتقعد ملوما محسورا((240))
دستت را بتمامى مگشاى در انفاق و بخشش كه در نتيجه ملامت ديده و حسرت زده خواهى نشست .
و در آيه ديگر در وصف مؤ منين و بندگان خدا فرموده :
والذين اذا انفقوا لم يسرفوا ولم يقتروا وكان بين ذلك قواما((241))
بـنـدگـان خـدا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه وقـتـى بـخـشـش مـى كـنـنـد اسـراف نـمـى نـمـايـنـد و هـم
بخل نمى ورزند و ميان اين دو معتدل و در حد وسط قرار دارند.
البـتـه مـى دانـيـد كـه آيـات و روايات در مذهب اسراف فراوان است بنابراين شما چگونه اين
اعمال را تمجيد مى فرمائيد؟
مـن گـفـتـم : دوسـت مـحـتـرم صـحـيـح اسـت كـه اسـراف از نظر اسلام حرام است و كسانيكه باين
عمل اقدام مى كنند سخت مورد اعتراض اسلام واقع شده اند ولى اگر شما بيشتر در معنى اسراف
وجود دقت مى فرموديد ابدا باين اشكالها لب باز نمى نموديد.
دوست محترم ، افراد بشر نسبت بمال دنيا تقريبا 9 حالت را از خود نشان مى هند.
1: انسان ممكن است گاهى بحدى بمال و جمع آورى آن علاقه مند گردد كه او را حريص بنامند.
مـرد حـريـص بـقـدرى عـلاقـه مـند است كه اموال دنيا را روى هم انباشته كند كه هر چه از هر جا
بـدسـت مـى آورد در دام مـى كـشد چه آنكه آن مال براى او فائده داشته باشد يا ابدا مفيد واقع
نگردد كه مسلما اين حالت بشر را از هر درنده اى درنده تر مى گرداند.
روى اين اصل ، اسلام مردم را از حرص و آزمندى شديدا جلوگيرى فرموده و در آيات و روايات
فراوانى كاملا مردم مسلمان را از اين عمل نهى كرده است .
فردوسى مى گويد:
ايا دانشى مرد بسيار هوش -----همه چادر آزمندى مپوش
2: گـاهـى مـمـكـن است بشرى تا آن حد علاقه بمال دنيا نداشته باشد كه حريص او را بنامند
ولى بـقـدرى بـمـال دنـيـا عـلاقـه مـند است كه هر چه در دست هر كه ديد طمع مى كند آنرا از او
بگيرد و جزء اموال خود قرار دهد.
ايـن چنين كسى فرقى با شخص حريص ندارد جز آنكه مرد طماع فقط علاقه مند است كارى كند
كـه رفـع احـتـيـاجـات و وسـائل راحـتـى خـود را بـهـر نـحـو كـه مـمـكـن اسـت ولو از
مال ديگران و دزدى و خيانت بنمايد.
لذا ايـن چـنـيـن كـسى هرقدر هم ثروتمند باشد هميشه چشمش بدست مردم است و مبتلا بفقر ذاتى
است .
پيغمبر اسلام فرمود:
اياك والطمع فانه الفقر الحاضر
بترس و فرار كن از طمع بمال مردم كه اين حالت ، خود، فقرى است نقد و موجود در باطن تو.
و على - عليه السلام - فرمود:
وارغب الى من شئت تكن اسيره ((242))
طمع كن بمال هر كس كه مى خواهى كه اسير او خواهى بود.
مـرد حـريـص و طـمـاع را كـسـى دوسـت نـمـى دارد، هـمـه مـردم از او مـنـزجـرنـد در مـيـان آنـان
ذليـل و بـى ارزش اسـت هـيـچ گـاه امـانـتى به او سپرده نمى شود و صدها بدبختى ديگر در
زندگانى دارد.
3: گـاهـى هـم انـسـان روى عـلاقـه بـمـال دنـيـا بـخـيـل مـى شـود مـرد
بـخـيـل مـانـند شخص حريص و طماع نيست كه نظر بمال ديگران داشته باشد ولى از آنچه هم
دارد نمى تواند صرفنظر كند.
ايـن چـنـين كسى اگر چه ممكن است مردم او را امين بدانند و در دنيا زياد به بدبختى دچار نشود
ولى هيچكس او را دوست نمى دارد و از لذت زندگى اجتماع محروم است .
پيغمبر اسلام فرمود:
البخيل بعيد من اللّ ه بعيد من الناس ((243))
مرد بخيل هم از خدا دور است و هم از مردم .
يعنى مورد علاقه خدا و مردم واقع نمى گردد.
4: گـاهـى انـسـان در اثـر ايـمـانـيـكـه دارد و مـى دانـد كـه
مـال دنـيا در همين دنيا خواهد ماند خود را با تلقين حاضر مى كند كه بانچه پروردگارش باو
لطف فرموده اكتفا نمايد و ابدا چشمش بمال مردم نباشد كه اين چنين كسى را قانع مى نامند.
ابن مسكويه مى گويد:
"كـسـى را قـانـع گـويـنـد كـه بانچه روزى او شده اكتفا كند و مقيد نباشد باينكه غذاى لذيذ
بخورد يا آنكه لباس جميل بپوشد و يا منزلى عالى براى خود تهيه كند".
مـرد قـانـع بانچه خدا داده است خود را راضى نگه مى دارد و هيچ گاه دست به خيانت دراز نمى
كند.
مردم او را دوست مى دارند امانت خود را نزد او مى سپارند و هميشه از راحتيهاى دنيا خيالش آسوده
است .
پيغمبر اسلام فرمود:
طوبى لمن هدى للاسلام و كان عيشه كفافا وقنع به
خـوشـبـخـتـى مـخـصـوس كـسـى اسـت كـه راهـنـمـائى بـاسـلام شـود و بـقـدر لزوم از
مال دنيا داشته باشد و خود را بان قانع سازد.
پيغمبر اسلام فرمود:
الاقتصاد نصف العيش
نيمى از خوشى زندگى در اقتصاد و ميانه روى است .
شاعر اين مضمون را بشعر آورده و مى گويد:
تا توانى مكن زياده روى -----تا گرفتار مسكنت نشوى
گر نخواهى زوال دولت و مال -----در جهان پيشه كن ميانه روى
گر قوى ناتوان شود زافراط-----اعتدالش كند دوباره قوى
در ره اقتصاد پندى نغز-----گويمت گر بگوش جان شنوى
هست "الاقتصادنصف العيش "----- طرفه درسى زمكتب نبوى
دكتر قاسم رسا
5: گـاهـى يك فرد باايمان در اثر عفت و استغناء طبعى كه دارد اگر از گرسنگى جانش بلب
آيـد حاضر نمى شود كه دست نياز و احتياج بسوى كسى دراز كند و هميشه بنحوى در ميان مردم
حركت مى كند كه او را يك فرد ثروتمند مى دانند.
اين حالت ممكن است در كسى باشد ولى در عين حال صفت جود و سخاوت در او نباشد.
ايـن چنين كسى هميشه ناراحتيهاى خود را از دوستان خود مخفى مى كند كه مبادا كسى متوجه فقر و
فلاكت او شود.
ايـن صـفـت گـاهى از كثرت غرور و خودخواهى و تكبر است كه بسيار مورد مذمت دين اسلام قرار
گـرفـتـه اسـت و گـاهـى از ايـمـان كـامـل و بـى عـلاقـه بـودن
بـمـال دنـيـا و عـدم اعـتـنـاء بـانـچـه در دسـت مـخـلوق و تـوكـل
كامل بپروردگار است كه اين عمل بسيار از نظر دين اسلام پرارزش است .
هر قدر مرد طماع را مردم دشمن مى دارند، بعكس اين چنين كسى را دوست مى دارند.
پيغمبر اسلام - صلى الله عليه وآله - فرمود:
عليك بالياءس عما فى ايدى الناس فانه الغنى الحاضر
بر تو باد ماءيوس از آنچه در دست مردم است شوى چون اين خود بى نيازى موجود و نقدى است
((244))
6: گـاهـى مـرد بـاايـمـان در اثـر بـى عـلاقـه بـودن
بـمـال دنـيـا مـمـكـن اسـت از مـال خـود بـديـگـران بـذل و بـخـشـش كـنـد اگـر ايـن
عمل در موقع خود باشد و هيچ گاه بدون جهت مال خود را از دست ندهد.
بعبارت ديگر، هم در مقام حفظ مال خود باشد و هم در موقع خود از ثروتش بديگران بدهد اين
چنين كسى را سخى مى نامند.
ابـن مـسـكـويـه مـى گـويـد: "سـخـى كـسـى را گـويـنـد كـه
بـذل و بـخـشـش وى در مـوقـع و حـفـظ مـال نـيز در موقع مى كند يعنى جائيكه بايستى انفاق و
بـذل و بـخـشـش كـنـد بـخـل نـمـى ورزد و امـسـاك نـمـى كـنـد جـائيـكـه نـبـايـد
بذل مال كند خوددارى مى نمايد".
اين كس را نيز اسلام بسيار ستوده و روايات در مدح مردم سخاوتمند فراوان است .
7: گـاهـى انـسـان عـلاوه بـر آنـكـه عـلاقـه اى بـمـال دنـيـا نـدارد و
اهـل جـود و سـخـاوت اسـت يـك علاقه اى هم بهم نوع خود دارد نمى تواند ببيند كه مردى مستمند
گـرسـنـه بـسـر مـى بـرد ولى او سـيـر بـاشـد و يـا بـرادر مـسلمانش گرفتار است و او با
بـذل مـال ، گـرفـتارى دوست خود را علاج نكند و از طرفى هم حاضر نيست كه براى استراحت
دوستان و مستمندان ، خود را بفشار بيندازد.
لذا مال خود را بنحوى تساوى با ديگران تقسيم مى كند، اين چنين حالتى را مساوات و مواسات
مـى نـامـنـد و اسـلام بـايـن صـفـت زيـاد اهـمـيـت داده و بـسـيـار
مـايـل بـوده اسـت كـه ثـروتـمـنـدان ، روى رضـا و رغـبـت
كامل نسبت به مستمندان اين عمل پرارزش را بنمايند.
ابن مسكويه مى گويد "مواسات ، برابرى برادرى شركت نمودن با دوستان و مستحقين در امر
معاش و مال و آنچه روزى وى شده است مى باشد".
8: گـاهـى هـم انـسـان عـلاوه بـر آنـكـه سـخـى اسـت و
بـذل مـال در نـظـرش آسـان است علاقه شديدترى به همنوع خود دارد، علاقه اش بحدى زياد
اسـت كـه ديـگـران را بـر خود ترجيح مى دهد و حاضر است خودش ناراحت شود، ولى دوستان و
مستمندان در استراحت كامل باشند، مال خود را برايگان در اختيار آنان مى گذارد و بر خود فشار
مى آورد، اين صفت را ايثار مى نامند.
قرآن اين افراد را مدح كرده كه فرموده :
ويؤ ثرون على انفسهم ولوكان بهم خصاصة ((245))
بـعـضـى از مـردمـان بـاايـمـان ديـگـران را بـر خـود مـقـدم مـى دارنـد و بـانـان
بذل مال مى كنند اگر چه خود آنها بان مال كاملا محتاجند.
ابـن مـسـكـويه مى گويد: "ايثار، فضيلت نفسانى است كه شخصى بر خود تنگ مى گيرد تا
آنـكـه بـمـسـتـحـق آن بـذل كـنـد. كـسـى مـتـصـف بـا ايـن صـفـت نـيـكـو اسـت كـه بـا احـتـيـاج وى
بمال ، از خرج خوددارى مى نمايد تا آنكه بديگران ايثار نمايد".
ايـن حـالت را كـه فوق جود و بهتر از سخاوت است تاريخ در حالات رهبران اسلام نمونه هاى
فراوانى بما نشان مى دهد كه آنان باين عمل مشهورند بودند.
البـتـه از بـعـضـى روايـات و كـلمـات دانـشـمندان استفاده مى شود كه ممكن است نام صفت جود و
مـساوات و ايثار را سخاوت گذاشت و اشتباه نشود اين افراد فقط مى توانند از آنچه مخصوص
خـود آنـهـا اسـت از مـال و طعام بديگران ايثار كنند ولى نمى توانند از حقوق زن و فرزند خود
كـاسـتـه و بـديـگـران بـپـردازنـد مـگـر در صـورت رضـايت خود آنان ، چنانچه داستان سوره
"هل اتى " بنا بنقل همه مورخين چنين بوده است .
9: گـاهـى هـم بـشـر در اثـر كـم خـردى و حـمـاقـت يـا لاابـاليـگـرى كـه بـه
خـيـال خـود صـاحـب جـود و سـخـاوت اسـت ، مـال خـود را بـيـجـا مـصـرف مى كند. وقتى انسان در
اعـمـال ايـن افـراد دقـت مى نمايد درست متوجه مى شود كه آنان مالى را از دست داده اند ولى نه
نفعى عايد خودشان شده و نه متوجه ديگران گرديده است .
ايـن چـنـين كسى را مرد مسرف مى نامند و اين عمل از نظر اسلام گناه است اگر اين صفت در كسى
وجـود داشـت ديـگـر عـلاوه بـر آنكه بحد كامل ، بى اعتناعى بنعمتهاى پروردگار نموده و اداى
شكر او را نكرده است مورد اعتراض همه عقلاء هم قرار مى گيرد خدا او را دوست نمى دارد مردم از
او منزجرند و در سريعترين اوقات ببدبختى و بيچارگى مبتلا مى شود.
فـرامـوش نـمـى كـنـم در ايـران يـكـى از ثـروتـمـنـدان درجـه
اول در اثر اين عمل ورشكست گرديد و بكلى بدبخت و بيچاره شد.
وقـتـى حـالات و نـاراحتى ها و فقر او را باقوام و نزديكانش مى گفتيم در پاسخ عوض ترحم
باو، اين جملات را بزبان جارى مى كردند "چشمش كور، مى خواست آنقدر نعمت خدا را بى جهت
از بين نبرد و در مصارف ناصحيح مصرف نكند."
و بعكس مرد تاجرى كه بسيار قدرتمند بود دستگيريهاى بجا و صحيحى از مستمندان مى كرد
روزى كـه بـا او مـسـافـرتـى خـواسـتـم بـكـنـم بـراى يـك تـومـان
(بپول ايران ) كه بسيار بى ارزش است مدتى با راننده گفتگو مى كرد سپس كمك راننده باو
اعتراض نمود كه شما براى يك تومان اينهمه بخود رنج مى دهيد؟
|